تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 652

مساهمون:

ص٦٥٢
هر عاقلى بزاويه‌يى مانده ممتحن * هر فاضلى بداهيه‌يى گشته مبتلا گر من نكوشمى بتواضع نبينمى * از هر خسى مذلت و از هركسى عنا با اينهمه كه كبر نكوهيده عادتيست * آزاده را همى ز تواضع رسد بلا آمد نصيب من ز همه مردمان دو چيز * از دشمنان خصومت و از دوستان ريا قومى ره منازعت من گرفته‌اند * بىعقل و بىكفايت و بىفضل و بىدها من جز به شخص نيستم آنقوم را نظير * شمشير جز برنگ نماند بگَندنَا « 1 » با من همى خصومت ايشان عجيب‌تر * ز آهنگ مورچه بسوى جنگ اژدها گردد همى شكافته دلشان ز زخم من * همچون مه از اشارت انگشت مصطفا شاهان همىكنند بفضل من افتخار * اقران همىكنند برسم من اقتدا با خاطر منيرم و با راى روشنم * كالبرق فى الدجيّة و الشمس فى الضّحى عاليست همتم به همه وقت چون فلك * صافيست نسبتم به همه حال چون هوا بر همت منست سخنهاى من دليل * بر نسبت منست هنرهاى من گوا هرگز نديده و نشنيده است كس ز من * كردار ناستوده و گفتار ناروا در پاى جاهلان نپراگنده‌ام گهر * وز دست ناكسان نپذيرفته‌ام عطا اين فخر بس مرا كه نديدست هيچكس * در نثر من مذمّت و در نظم من هجا و آن را كه او بصحبت من سر درآورد * جويم بدل محبّت و گويم بجان ثنا ور زلّتى پديد شود زو معاينه * انگارمش صواب و نپندارمش خطا اهل هرى مرا نشناسند بر يقين * تا رحلتى نباشد زين منزل فنا مقدار آفتاب ندانند مردمان * تا نور او نگردد از چشمها جدا اندر حَضَر نباشد آزاده را خطر * كاندر حجر نباشد ياقوت را بها
* * *
چه جِرم است آن برآورده سر از درياى موج‌افگن * بكوه اندر دمان آتش ببحر اندر كشان دامن
هامش
( 1 ) - گندنا : تره