تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
بگوهر بماند همى سيب سرخ * شنيدى چنين كم‌بها گوهرى گر آبى باختر بماند رواست * كه او مادرى بود و اين دخترى چرا نار مانندهء اخگرست * كه نايد چنين سودمند اخگرى چو انگور مر باده را مادرست * روانرا براحت بهين رهبرى فدا داد از بهر فرزند جان * چنين مهربان كم بود مادرى به فرزند او جان بپرور كه نيست * جز او در جهان هيچ جان‌پرورى
* * *
جور ازين بركشيده ايوانست * كه درو مشترى و كيوانست گرچه گه سعد و گاه نحس دهد * ورچه گه رزق و گاه حرمانست زو چه نالى كه چون تو مجبورست * زو چه گريى كه چون تو حيرانست نايب پرده‌هاى اسرارست * پردهء رازهاى پنهانست دور او هرچه كرد و هرچه كند * كردهء كردگار گيهانست جان كه جان‌آفرين بما دادست * ملك ما نيست بلكه مهمانست نزد برنا و پير عاريتست * مرگ در حق هر دو يكسانست زندگى را زوال در پيش است * زندهء بيزوال يزدانست مرگ چون موم نرم خواهد كرد * تن ما گر ز سنگ و سندانست اى ترا خانهاى آبادان * خانهء دينت سخت ويرانست وگر ايمانت هست و تقوى نى * خاتم ملك بىسليمانست كار دنيات اگر فراهم شد * كار عقبات بس پريشانست شعر صابر ز بحر خاطر و طبع * غصهء درّ و رشك مرجانست
* * *
دلم عاشق شدن فرمود و من بر حكم فرمانش * درافتادم بدان دردى كه پيدا نيست درمانش پريشان زلف دلبندى دلم بربود و هر ساعت * پريشان كرد جانم را سر زلف پريشانش