بگوهر بماند همى سيب سرخ * شنيدى چنين كمبها گوهرى
گر آبى باختر بماند رواست * كه او مادرى بود و اين دخترى
چرا نار مانندهء اخگرست * كه نايد چنين سودمند اخگرى
چو انگور مر باده را مادرست * روانرا براحت بهين رهبرى
فدا داد از بهر فرزند جان * چنين مهربان كم بود مادرى
به فرزند او جان بپرور كه نيست * جز او در جهان هيچ جانپرورى
* * *
جور ازين بركشيده ايوانست * كه درو مشترى و كيوانست
گرچه گه سعد و گاه نحس دهد * ورچه گه رزق و گاه حرمانست
زو چه نالى كه چون تو مجبورست * زو چه گريى كه چون تو حيرانست
نايب پردههاى اسرارست * پردهء رازهاى پنهانست
دور او هرچه كرد و هرچه كند * كردهء كردگار گيهانست
جان كه جانآفرين بما دادست * ملك ما نيست بلكه مهمانست
نزد برنا و پير عاريتست * مرگ در حق هر دو يكسانست
زندگى را زوال در پيش است * زندهء بيزوال يزدانست
مرگ چون موم نرم خواهد كرد * تن ما گر ز سنگ و سندانست
اى ترا خانهاى آبادان * خانهء دينت سخت ويرانست
وگر ايمانت هست و تقوى نى * خاتم ملك بىسليمانست
كار دنيات اگر فراهم شد * كار عقبات بس پريشانست
شعر صابر ز بحر خاطر و طبع * غصهء درّ و رشك مرجانست
* * *
دلم عاشق شدن فرمود و من بر حكم فرمانش * درافتادم بدان دردى كه پيدا نيست درمانش
پريشان زلف دلبندى دلم بربود و هر ساعت * پريشان كرد جانم را سر زلف پريشانش