است تا آنجا كه انورى با همهء قوت طبع و قدرت كلام خود را در شاعرى ازو بمرتبت كمتر شمرده و گفته است : « چون سنائى هستم آخر گرنه همچون صابرم » . و بقول عوفى « ارباب هنر و فضل بتقدم او اعتراف نموده . . . » . از اشعار اديب آثار اطلاع او از علوم و ادبيات و آشنايى با آثار شاعران بزرگ عرب آشكارست و اين با اطلاعى كه از كيفيت تربيت شعرا در دورهء صابر داريم و پيش ازين آوردهايم ، امرى معتاد به نظر مىآيد .
از اشعار اوست :
قد من شد چو دو زلف بَخَم دوست بَخَم * دل من شد چو دو چشم دُژَم دوست دژم
دل دژم گشتم قد چفته و زينگونه شود * ديده چون چشم دژم بيند و زلفينِ بخم
عشق زلف و لب معشوق شكيبم بستد * پيشهء عشق هميشه نه چنين بود ؟ نِعم !
دل من وقف لب و چشم صنم گشت و سزيد * كيست كاو دل نكند وقف لب و چشم صنم
چشم من چون خط و زلفينش ببندند ببند * عز و ذلّ و بد و نيك و عمل و عزل بهم
لب و غمزه به همه نوش همىبخشد و نيش * من بدين عيش و تعب بيش همىبينم و كم
سبب لهو و غمم زلف و لبش گشت كه ديد * مشك و مى كاو سبب لهو شد و موجب غم
سخنش هست بتلخى سبب وحشت دل * دهنش هست بتنگى سبب دهشت دم
زلف مشكينش بدل جستن من موصوفست * چون دل معتمد ملك بتوفيق و هِمَم
* * *