تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
آن اسب ناروان كه ز بىطاقتى چو آب * تا يافتى نشيب نرفتى سوى فراز بردى بهر فراز و نشيبى هِزار بار * از دست و پاى لنگ زمين را بسر نماز خوردى بيك زمان دو جوال اوزكه و ليك * كردى ز يك جوالِ تهى بردن احتراز چون خواندمش حدى و رجز خوش نيامديش * زيرا كه بود زادن او پيش از حجاز حاصل چو اسب لنگ و چو ترك هزيمتى * هر دو همىشديم درين راه دور ياز « 1 » او حست و حست و حست من او را به چوب و سنگ * سوى عزيز دولت و دين تاز و تاز و تاز بحر علوم افضل دولت على كزو * دارد چو عقل گوهر فضل اللّه اعتزاز . . .

34 - صابر

شهاب الدين شرف الادبا صابر بن اسمعيل ترمذى از مشاهير شاعران نيمهء اول قرن ششم و مشهور به « اديب صابر » است . وى خود گاه خويشتن را صابر « 2 » و گاه اديب « 3 » خوانده است . اصل او از ترمذ بود و شاعرى وى هم در آنشهر شروع شد « 4 » ليكن در روزگاران بعد در بلاد و نواحى ديگرى مانند مرو و بلخ و خوارزم گذراند و بمداحى سلطان سنجر اختصاص يافت و گويا علاوه بر شاعرى خدمات دربارى ديگر را نيز عهده‌دار بود چه سنجر بر اثر اختلافات سختى كه ميان او و اتسز خوارزمشاه بروز كرده بود ، چون دانست كه او دست از خلاف برنخواهد داشت « اديب صابر را برسالت نزديك او فرستاد و او يكچندى در خوارزم بماند و اتسز از رنود خوارزم بر منوال طريقهء ملاحده دو شخص را فريفته بود و روح ايشان خريده و بها داده و ايشان را فرستاده تا سلطان را مغافصة هلاك كنند و جيب حياة او چاك . اديب صابر را اين حالت معلوم شد ، نشان آن دو شخص بنوشت و در ساق موزهء پيرزنى بمرو روان كرد ، چون مكتوب بسلطان رسيد فرمود تا بحث آن
هامش
( 1 ) - دورياز : طولانى ( 2 ) -شعر صابر ز بحر خاطر و طبع * غصهء درّ و رشك مرجانست( 3 ) -اينك اديب از سر اخلاص و اعتقاد * با آنكه نيست صنعت او شعر و شاعرى( 4 ) - و در همانشهر است كه از مرگ فجىء اميرى ظالم بنام اخطى اظهار مسرت كرده و گفته است :روز مى خوردن بدوزخ رفتى اى اخطى ز بزم * صد هزاران آفرين بر روز مى خوردنت باد تا تو رفتى عالمى از رفتن تو زنده شد * گرچه اهل لعنتى رحمت بر آن مردنت باد