تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 640

مساهمون:

ص٦٤٠
اگر نام خداى را زير لب ميخواند مردم گمان ميبردند كه وى هجاى آنانرا ميخواند و اين امر گاهى ايجاد مزاحمت براى او ميكرده است . وى در اشعار عادى خود هم جنبهء شوخى و گاه تهتّك و بىحفاظى را رها نمىنمود و حتى هنگام وصف و تشبيه هم شوخ‌طبع و بذله‌گو بود . وصفى كه از اسب كندرو خود كرده و ما آن را نقل خواهيم نمود در عالم خود مطبوع و مقرون بتفريح خاطر است . در تشبيهات خود بسيارى از اشياء عادى اطراف را وسيله قرار ميداد و در همان حال از راه خلاعت درميآمد . با اين حال هنگامى كه بمدح ميرسيد كمال فصاحت و حسن انتخاب كلام را رعايت مىكرد و از اينجا معلوم مىشود كه از بيان مطالب جدّى هم عاجز نبود . از احوال و آثار او بيش از آنچه گفتيم فعلا اطلاعى در دست نيست . از اشعار اوست :
من كه از ديده ابر نيسانم * بر سر آب ديده منشانم ورنه ابرم چرا كه ناشده پير * بر جوانى خويش گريانم عمر نوح است مدت غم من * ز آن گشاد از دو ديده طوفانم شبهء طوسيم به قدر و به سنگ * غيرت گوهر بدخشانم چون ز خونى كه نام او اشكست * گشت رخسار لعل و مرجانم تا سخنهاى آبدار جهان * چون فروشد چو خاك ارزانم گرچه آبى نشد ز آبادى * اندرين خاكدان ويرانم ورچه از روزگار رنگ‌آميز * نيست حاصل گذشت حرمانم نشگفت ار ز آتش خاطر * پخته گردد بعاقبت نانم كه بنزديك مصر جامع ناز * داروى درد پير كنعانم تا نمايد زمانه خود يا نى * نوبهارى پس زمستانم مىنهد خارها كنون بارى * باميد گل و گلستانم چرخ بيدادگر كه پيكارش * تنگ دارد فراخ ميدانم نگشايد مرا در عيدى * تا نبندد براى قربانم دهر نكبت رسان كز آسيبش * گاه چون گوى و گه چو چوگانم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 640 | ذبيح الله صفا