بشارت آرد از نوروز ما را هر زمان لكلك * كند غمگين دل ما ز آن بشارت شادمان لكلك
شود خالى ز برف و زاغ پهناى زمين يكسر * ز برف و زاغ چون گردد عيان از آسمان لكلك . . .
دبيرستانست گويى آشيان و كودكان گنجشك * نشسته چون يكى پير معلم در ميان لكلك
ز مرغان بهارى هست لكلك ناخوش آوازى * كه سازد چون كند آوا زبان از استخوان لكلك
بمنقار از براى آن كند لكلك همى آوا * كه تا جز بر دعاى خواجه نگشايد زبان لكلك
وزير شاه صدر الدين كه بهر كشتن خصمش * بمنقار و به گردن هست چون تير و كمان لكلك . . .
32 - رفيع مروزى
از احوال او اطلاعى در دست نيست . نام او در لباب الالباب ( ج 1 ص 161 - 162 ) در شمار شاعران سلجوقيان آمده و ابياتى كه ازو نقل مىشود حاكى از كمال ذوق و لطف سخن و باريكانديشى او در غزل است و بعيد به نظر نمىآيد كه او نيز از شاعران نيمهء دوم قرن ششم باشد .
اى روى خوب تو سبب زندگانيم * يكروزه وصل تو طرب جاودانيم
جز با جمال تو نبود شادمانيم * جز با وصال تو نبود كامرانيم
بىيادگار روى تو گر يك نفس زنم * محسوب نيست آن نفس از زندگانيم
درد نهانيست مرا از فراق تو * اى شادى و سلامت و درد نهانيم
يكره بگو كه عاشقم از بندگان ماست * تا من كسى شوم چو بدين نام خوانيم
* * *
دايم گل رخسار تو بر بار نماند * وين دلشده در حسرت و تيمار نماند
چندين چه كنى تكيه بر اقبال زمانه * كآن روزِ زوال آيد و بسيار نماند