تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
چندين چه كنى ناز كه تا چشم كنى باز * از عشق من و حسن تو آثار نماند آزار مكن پيشه و بازار مكن تيز * كاين تيزى بازار تو بسيار نماند
* * *
بازآمدم اى جان جهان با دل ريش * و آورده بنزديك تو دردسر خويش من از پس و حاجت نياز اندر پيش * وين درد كه كم مباد هر ساعت بيش
* * *
در عشق اگرنه از سر افسر بنهى * ترسم كه سوى وصل پرى پر بنهى شرطست كه چون در حرم عشق آيى * ز آن پيش كه پاى درنهى سر بنهى
* * *
هر دم كه قرار از دل شيدا برود * آهى ز ثرى تا به ثريا برود جان بر سر پايست ز دست ستمت * هان گر نظرى نمىكنى تا برود .

33 - روحى

حكيم روحى ولوالجى « 1 » از شاعران قرن ششم است كه بعد از عهد قطران ( متوفى بعد از 465 ) و خواجه مسعود سعد سلمان ( م . 515 ) ميزيسته است زيرا در اشعار خود ازين هر دو استاد نام برده و خود را از حيث سخا و سخن بمسعود سعد و در مطلع و مقطع قصايد سوم فرخى و قطران شمرده است :
بيش از اين نيست كاز سخا و سخن * خواجه مسعود سعد سلمانم مطلع و مقطع قصائد را * سيوم فرخى و قطرانم
وى از ولوالج ماوراء النهر بوده و درين باب گفته است :
گه بولوالجم ولايت خويش * گه بوخش و بگنج و ختلانم
و از ظاهر ابيات او چنين برميآيد كه چندى در بلاد مختلف ماوراء النهر و خراسان سرگردان بوده و از آن جمله مدتى در خراسان بسر ميبرده و قصائدى در مدح بزرگان آن ديار مىپرداخته است . روحى در هزل يگانهء زمان بود و درين امر به حدى شهرت داشت كه بقول خود
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 165