تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
شبى دراز و ز حيرت فلك در او ساكن * و ليك از دل من هجر يار برده سكون مهى كه كرد تنم را ببند هجر اسير * بتى كه كرد دلم را بداغ عشق زبون زبان من شده از وصف زلف او عاجز * روان من شده بر نقش روى او مفتون چو نون و چون الفست او بابرو و بالا * وزو شده الف قدّ من خميده چو نون فراق يار بود صعب در همه هنگام * و ليك باشد هنگام نوبهار افزون كنون كه دست طبايع بسان فراشان * بباغ و راغ بگسترد فرش بوقلمون كنار باغ همه پر خزاين دارا * فضاى باغ همه پر دفاين قارون فراغ از گل و گلرخ درين چنين فصلى * ز امّهات جنونست و « الجنون فنون »
* * *
جانا لب چون شراب دارى * رخسار چو آفتاب دارى در پيش ضياء آفتابت * از ظلمت شب نقاب دارى بىآن لب چون شكر تنم را * همچون شكر اندر آب دارى پشت طربم شكسته خواهى * قصر خردم خراب دارى اى روى تو رحمت الهى * تا چندم در عذاب دارى در انده تو درنگ دارم * در كشتن من شتاب دارى اى تافته زلف يار آخر * تا كى دل من بتاب دارى صبرم چو عقاب صيد كردى * گرچه صفت غراب دارى اى تن بجزع مباش اگرچه * انديشهء بىحساب دارى خوش باش كه بارگاه خسرو * از حادثها مآب دارى
* * *
همه كار گيتى بود برقرار * چو با عدل و دانش بود شهريار هر آنكس كه در دستِ فرمان او * زمام خلائق نهد كردگار همان به كه كوشد بنام نكو * كه آن ماند از خسروان يادگار تو اصلاح گيتى از آن‌كس مجوى * كه بر نفس خود نيستش اقتدار
* * *