من چو سنگم صلب در عهد و تو چون سيمى دوروى * ز آن چو سيم از سنگ ناگاهم برفتى از كنار
تا من اى سنگيندل سيمينبر نامهربان * همچو سيمم با تو صافى همچو سنگم بردبار
گاه بر سنگم زنى چون زرّ و جويى نقش سيم * گه زنى سنگ و مرا چون سيم و زر گيرى عيار
رحم كن منگر به بىسنگى و بىسيمى من * ز آنكه سنگ آن را بود كاز سيم و زر دارد يسار
سيم و زر كم نايد آن را كز سر سنگ و خرد * خدمت خسرو كند چون سيم بر سنگ اختيار
شاه محمود آنكه بخشد سيم ناسخته به سنگ * ز آنكه چون سنگ است پيش چشم جودش سيمخوار
* * *
اى كرده بىگناهى از دوستان كناره * از تست جور بر من و ز دوستان نظاره
گردوستيت جرمست آن جرم كرده آمد * از بهر اين نگيرند از دوستان كناره
جرمى كه از تو آمد بر خويشتن گرفتم * بسيار جهد كردم تا خواست راه چاره
در ماتم فراقم داريم گاه و بيگه * هم ديده كرده خونى هم جامه كرده پاره
بر دوست گفتِ دشمن هر ساعتى شنيدن * در مذهب ظريفان جرميست آشكاره
* * *
خبرت هست كه تا دور فتادى ز برم * دل ز من دور فتادست و بجان در خطرم
دل و جانم چو همى بىتو نخواهند مرا * پس تويى جان و دل من چو همى درنگرم
چو چنين است مرا بىتو بقايى نبود * بد بود گر نروم زود گرانى نبرم
دل خبر يافت كه رفتى و بيامد ز پست * جان به دو گفت كه رفتى و منت بر اثرم
تا بيكبارگى اى جان جهان بازر هم * من ازين محنت و تيمار و تو از دردسرم
* * *