تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
ما از شمار آدميانيم و سنگدل * از معصيت توانگر و از طاعتيم دنگ « 1 » آنجا كه جنگ بايد پذرفته‌ايم صلح * و آنجا كه صلح بايد آورده‌ايم جنگ آونگ « 2 » دوزخيم بزنجير معصيت * دوزخ نهنگ و ما چو يكى لقمهء نهنگ
* * *
درين جهان كه سراى غمست و تاسه « 3 » و تاب * چو كاسه بر سر آبيم و تيره‌دل چو سراب خراب عالم و ما جغدوار ازين نه عجب * عجب از آنكه نمانند جغد را بخراب بخواب غفلت خفتيم و خورده شربت جهل * كه تا شديم ز بيداد فتنه بىخور و خواب بحرص خواسته ورزيم تا شود بر ما * و بال خواسته چونانكه موى بر سنجاب تقىّ « 4 » و عاقبت‌انديش نيست از ما كس * ازين شديم سزاوار گونه‌گونه عقاب عُقاب طاعت ما بازمانده از پرواز * شديم صيد معاصى چو كبك صيد عقاب
* * *
شكسته زلفا عهد وصال من مشكن * چو زلف خود مكن از بار هجر قامت من ز آب و آتشِ چشم و دلم رميده مشو * كه آب و آتش من دوست داند از دشمن چو سرو و ماه خرامان بنزد من بازآى * كه ماه و سرو منى مشك زلف و سيم بدن بتى پريرخ و آهن دلىّ و بيرخ تو * دلى پرىزده كردار شيفته است و شمن به من نماى رخ و اندكى به من دل ده * كه با پرى زده دارند اندكى آهن
* * *
از من بآزمون چو طلب كرد يار دل * از جان شدم به خدمت و كردم نثار دل ديدم به زير حلقهء زلفين آن نگار * در بند عاشقى چو دلم صد هزار دل فرمان‌گزار دلبر و طاعت نماى من * طاعت نماى داده بفرمانگزار دل من دل‌سپار و آن بت مه‌روى دلپذير * كى جز بدلپذير دهد دلسپار دل دل را بدان نگار سپردم كه داشتم * زو چون نگارخانهء چين پرنگار دل
هامش
( 1 ) - دنگ : بىخبر ، بىهوش ، ابله ( 2 ) - آونگ : آويخته ( 3 ) - تاسه : اضطراب ، ملالت ، فشردگى گلو بسبب اندوه ( 4 ) - تقى : پرهيزگار