خود آزرده است و از آن جمله نام كسى را به صورت « خمخانه » در ديوان او مىيابيم كه سوزنى در هجو او راه مبالغه و اصرار پيش گرفته است . اين شاعر كه بنابر اشارات سوزنى اسم او جلال الدين بوده « 1 » همانست كه عوفى او را بنام حكيم جلال ذكر مىكند و ميگويد « حكيم جلال كه نظم او چون سحر حلال و نثر او چون باد شمال روحافزا و دلگشاى است ، اگرچه او را قلايد قصايد بسيار است ، چون در زبان سوزنى افتاد و ببلاء هجاء او مبتلى شد به آخر عمر جملهء اهاجى و هزليات خود را بشست و استغفار كرد » « 2 » .
اتفاقا دربارهء سوزنى هم ميگويند كه در پايان عمر دست از بدزبانى و هجو و هزل برداشت و استغفار كرد و اين معنى را در يك قصيدهء شاعر كه در اواخر عمر سروده و از آن آثار پشيمانى لايح است به خوبى مشاهده ميكنيم .
سوزنى شاعرى بدزبان و هجاپرداز بود و در هجو معانى خاص ابداع ميكرد و مضامين بديع مىيافت و براى بيان معنى و مقصود خود از به كار بردن ركيكترين كلمات امتناع نداشت . قصائد و قطعات سوزنى سخنى سهل و بيانى صريح و فصيح دارد و اينكه عوفى او را « در جدّ و هزل و رقيق و جزل نادرهء زمان و اعجوبهء گيهان » دانسته گفتارى بصواب آورده است .
از اشعار اوست :
ز هربدى كه تو دانى هزار چندانم * مرا نداند ز آنگونه كس كه من دانم
بآشكار بَدم در نهان ز بد بترم * خداى داند و من ز آشكار و پنهانم
تن منست چو سلطان معصيت فرماى * من از قياس غلام و مطيع سلطانم
غلام نيست بفرمان خواجه رام چنانك * من اين نبهره تن خويش را بفرمانم
مرا نماند روزى هواى دامنگير * كه بىگناه برآيد سر از گريبانم
بيك صغيره مرا رهنماى شيطان بود * به صد كبيره كنون رهنماى شيطانم
هواست دانه و من دانهچين و هاويه دام * اگر كه دانه نمانم بدام درمانم
هامش
( 1 ) -همه سوداش آنكه نقش كند * بجلالى جريدهء القاب .سخن و سخنوران ج 1 ص 338 ح .
( 2 ) - لباب الالباب ج 2 ص 198 و رجوع شود به سخن و سخنوران ج 1 ص 338