بر اقاصىّ جلالش وهم را نبود مجال * بر مبادىّ كمالش فهم را نبود ممر
يافته تمكين و تسكين از كمالش فرش و عرش * خواسته تنوير و تدوير از نوالش ماه و خور
بىنيازست از وجود و بىزيانست از عدم * نز وجود او راست نفع و نز عدم او را ضرر
هم ز ريب و لهو فعل او مبرّا يكبيك * هم ز عيب و سهو قول او معرّا سربسر
اوج خضراء بسيط از وى ملمّع در نجوم * موج درياى محيط از وى مرصّع از درر
گه دِل گِل از سموم عنف او آيد به جوش * گه گُل دل از نسيم لطف او آيد ببر
شد عروس طاعت ابليس ز امرش خاكسار * گشت شاه توبت آدم ز فضلش تاجور
دين احمد از جلال قدر او شد كامكار * ملك محمود از كمال صنع او شد مشتهر
از قبول اوست كز اقبال شاهنشه فزود * ملك محمودى و دين احمدى را فخر و فر
ظلّ حق بهرامشه خورشيد ملت آنكه هست * نار عنف و نور لطفش دلفروز و جان شكر
آن جوان بختى كه آمد تيغ گوهردار او * برج حشمت را نجوم و درج نصرت را گُهر
آن جهان بخشى كه آمد كفّ گوهربار او * كاخ همّت را نگار و شاخ دولت را ثمر
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 620
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٦٢٠