تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١
دولت سرمد گرفت از راى منصورش جلال * ملت احمد فزود از رايت فتحش ظفر . . .
* * *
دل من بىرخ تو محرم ايمان نشود * درد من بىلب تو مرهم و درمان نشود كيست بر گوى زمين در خم چوگان فلك * كش قد از گوى زنخدان تو چوگان نشود گرد منشان ز سر زلف چو آيى ز شكار * تا ز بوى خوش او آب گلستان نشود بىپشيمانى پيش تو كشيدم دل اگر * دلت از بردن دل باز پشيمان نشود كيش و قِربان « 1 » نگشايى ز ميان تا ز غمت * صد دل از كيش برون نايد و قربان نشود شير گردون چو ز تيمار تو روبه گردد * چكند فتنه كه در سايهء سامان نشود
* * *
حلقه‌حلقه مشك دارد بر كران ارغوان * توده‌توده لاله دارد در ميان ضيمران خيره گشت از خدّ او ماه دو هفته بر فلك * طيره شد از قدّ او سرو سهى در بوستان گه سخن گويد بمجلس چون عطارد بىدهن * گه كمر بندد بميدان همچو جوزا بىميان جز زنخدانش شنيدستى ز سيم ساده‌گوى * جز ز زلفش ديده‌يى از مشك ساده صولجان « 2 » سنبل پستش گشاده بر دل و دينم كمين * نرگس مستش كشيده بر تن و جانم كمان
* * *
اى دوست عاشق از بر تو زار ميرود * دل پر ز رنج و حسرت و تيمار ميرود مسكين كسى كه در همه عالم رهين چو من * در صحبت فراق ستمكار ميرود بىيار و دل منم ، خنك آن‌كس كه در جهان * با دل همى خرامد و با يار ميرود از مهر تو تعدّى و از عشق تو ستم * بر بندهء تو بىحد و بسيار ميرود خوبى بمجلس تو همىآيد اى عجب * آرى سزا بنزد سزاوار ميرود
* * *
اى چنگ سرافگنده چو هر ممتحنى * در پاىكشان زلف چو معشوق منى گر ضدّ ترست خشك پس در چه فنى * هم خشك‌زبانى تو و هم ترسخنى
هامش
( 1 ) - قربان : كمان‌دان ( 2 ) - صولجان : چوگان
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 621 | ذبيح الله صفا