برنج نفس جهان را فگن بآسايش * كه رنج نفس بملك اندرون كرام كشند
براى ملك روا باشد ار جهاد كنى * براى گل سزد ار مالش ز كام كشند
* * *
ملك به خوردن باده چو مطربان بنشاند * ببر گرفتن خون قصد كرد و رگزن خواند
پجشكِ « 1 » فرّخِ فرخندهء مبارك پى * بجوى سيم درون شاخ سرخ بيد نشاند
بنوك آهن پولاد جوى سيم بكند * ز دست زرّفشان ملك عقيق فشاند
* * *
ابرى خوش است و پرده بر آفاق مىكشد * دل سوى ساقيان سمن ساق مىكشد
باد صبا ز كلهء پيروزهگون بباغ * چندين هزار لعبت قفچاق مىكشد
بر طاق نه هواى جهانرا كه در هوا * قوس قزح ز الوان صد طاق مىكشد
در ده ميى كه در قدح اندر فروغ آن * در شام تيره صبحى برّاق مىكشد
آبيست در قنينه و روشن چو آتشى است * كز غايت فروغ با حراق مىكشد
مستى ز هوشيارى خوشتر مرا از آنك * مستى بمدح خسرو آفاق مىكشد
هامش
( 1 ) - پجشك : پزشك