همىبرآيد خورشيد از ممالك شرق * چو خنجرى كه بتدريجش از نيام كشند
چنان نمايد اطراف لاجورد سپهر * چو سودهيى كه شگرفيش بر رخام كشند
ز آفتاب فلك ز آن سبب چنان گردد * چو زرّ پخته كه بر روى سيم خام كشند
ز پيش صبح چنان بردمد همىگويى * كه ز آشيانهء عقعق همى لحام « 1 » كشند
ستارگان را يكيك ز پشت لشكر حام * ز روى چرخ يكايك ميان دام كشند
بدست حام چو يابند سام را مظلوم * ز ابتسام صبا انتقام سام كشند
گهى ز ماه بر آن ناچخ و سپر سازند * گهى ز مهر بر آن نيزه و حسام كشند
ز عدل سلطان مانا خبر نداشتهاند * كه صبح و شام ز يكديگر انتقام كشند
خدايگان سلاطين كه مركب ظفرش * بگاه رتبت بر مسند انام كشند
ابو المظفر بهرامشاه بن مسعود * كه بار نعمتش از شكر خاص و عام كشند
* * *
ز تيغ دست مكش نامجوى از آن بجهان * كه پادشاهان تيغ از براى نام كشند
هامش
( 1 ) - لحام : جمع لحم