تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
زير آن بگذر و شگفتى بين * كآفتابى شكفته بر زبرش كس نديدست بارور سروى * كآفتابى دمد ز برگ و برش زير هر سرو اگر ثمر باشد * ديده كرد از كنار من ثمرش آفتاب ار به چشمه گردد باز * چشم بنهاده‌ام برهگذرش ز آن نيايد همى به چشم درم * كه نيايم همى به چشم درش هست گويى زمرّد و مرجان * سبز خطّ و لب‌شكر شكرش « 1 » يا چو پر داده طوطيى كه بود * مانده منقار در ميان پرش بس غريبست اين‌چنين طوطى * كه ز منقار برد مد شكرش نمكين از چه شد لب شكرينش * گر نكردم به آب ديده ترش سحر از شب برآمدى زين پيش * مى برآيد كنون شب از سحرش آتش از سنگ اگر جدا نشود * پس دلم بايدى ميان برش خواهمى كز رخم كمر زَنَدى * تا كنم ديده گوهرِ كمرش نىنى آن زر كه از رخم خيزد * بكمر كى كنند بىخطرش شاه داند بهاش كرد كه هست * رخ من بر عيار تخت زرش شاه بهرامشاه بن مسعود * آنكِ ننمايد آسمان دگرش . . . دشمن ار نام خنجرش گويد * خسته گردد زبان بكام درش آن صدف بود بيضهء تيغش * كه ز نصرت سرشته شد گهرش از فراوان كه جان خورد چه عجب * گر كند جان ز خورد جانورش نىنى او خود ز اصل جان بودست * ز آن طبيعت ز جان نهاد خورش اصل جان گر ز خون و باد بود * هست جان مركبِ جهان سپرش . . .
* * *
سپيده‌دم كه خط نور بر ظلام كشند * براق خسرو سياره در لگام كشند
هامش
( 1 ) - شكر . اسم فاعل از شكردن بمعنى شكستن و شكار كردن