زير آن بگذر و شگفتى بين * كآفتابى شكفته بر زبرش
كس نديدست بارور سروى * كآفتابى دمد ز برگ و برش
زير هر سرو اگر ثمر باشد * ديده كرد از كنار من ثمرش
آفتاب ار به چشمه گردد باز * چشم بنهادهام برهگذرش
ز آن نيايد همى به چشم درم * كه نيايم همى به چشم درش
هست گويى زمرّد و مرجان * سبز خطّ و لبشكر شكرش « 1 »
يا چو پر داده طوطيى كه بود * مانده منقار در ميان پرش
بس غريبست اينچنين طوطى * كه ز منقار برد مد شكرش
نمكين از چه شد لب شكرينش * گر نكردم به آب ديده ترش
سحر از شب برآمدى زين پيش * مى برآيد كنون شب از سحرش
آتش از سنگ اگر جدا نشود * پس دلم بايدى ميان برش
خواهمى كز رخم كمر زَنَدى * تا كنم ديده گوهرِ كمرش
نىنى آن زر كه از رخم خيزد * بكمر كى كنند بىخطرش
شاه داند بهاش كرد كه هست * رخ من بر عيار تخت زرش
شاه بهرامشاه بن مسعود * آنكِ ننمايد آسمان دگرش . . .
دشمن ار نام خنجرش گويد * خسته گردد زبان بكام درش
آن صدف بود بيضهء تيغش * كه ز نصرت سرشته شد گهرش
از فراوان كه جان خورد چه عجب * گر كند جان ز خورد جانورش
نىنى او خود ز اصل جان بودست * ز آن طبيعت ز جان نهاد خورش
اصل جان گر ز خون و باد بود * هست جان مركبِ جهان سپرش . . .
* * *
سپيدهدم كه خط نور بر ظلام كشند * براق خسرو سياره در لگام كشند
هامش
( 1 ) - شكر . اسم فاعل از شكردن بمعنى شكستن و شكار كردن