اى ماه روى خوب تو بستان ديگرست * ما را لب تو چشمهء حيوان ديگرست
چاك از فراق روى چو خورشيدت اى پسر * چون صبح صد هزار گريبان ديگرست
چشم بد از تو دور كه در چشم روزگار * از عكس چهرهء تو گلستان ديگرست
سوى تو همچو گوى دوان آمدم بسر * از بهر آنكه زلف تو چوگان ديگرست
خورشيد هم ز عشق تو بىصبر شد از آنك * بر تو ز سايهء تو نگهبان ديگرست
يا رب چه طالعى است كه هر ساعتى مرا * در كفر آن دو زلف تو ايمان ديگرست
* * *
زهى چاك از فراق تو غريبان را گريبانها * يكى بردار و فرمان كن نقاب از جملهء جانها
چه بادست آنكه در سر كرد خاك بوستان از گل * برافروز آتشى از گل ببر آب گلستانها
چو لعلت جنبش آغازد خهى پرنوش ساغرها * چو جزعت ناوك اندازد زهى پرزهر پيكانها
تو در پشت پدر بودى كه از مهر تو دايهات را * بجاى شير خون دل فرود آمد بپستانها
چو اندر بزم بنشينى خهى ناهيد مجلسها * چو اندر رزم برخيزى زهى بهرام ميدانها