چشم جز در چهرهء خوب تو نگشايد خرد * از براى آنكه تو ماهى و او مردم گيا
اى ز بهر جان خلقى بيدل و خستهجگر * چشم بىآب تو داده آب شمشير جفا
هم ز دست جور تو ما را بود فريادرس * مركز انصاف و قطب دولت و چرخ سخا
گلبن طبعش دهد هر فصل ديگرگون ثمر * بلبل جودش زند هر روز ديگرگون نوا
* * *
اى نور بناگوش تو خندان بقمر بر * طوبى لك ياقوت چه پوشى بدُرر بر
چون نقش تو در آينهء روح بخندد * نقاش خيال تو بگريد بصور بر
اى رشك گل روى تو از تاب بنفشه * چون لاله مرا داغ نهاده بجگر بر
صد نافهء سربسته گشايد چو نشيند * عطار سر زلف تو بر باد سحر بر
از رشك تو بر ديدهء خورشيد زنم خاك * تا سايهء تو با تو نيايد باثر بر
آميختهاند آن خط و اين چشم به خوبى * هم دود به آتش بر و هم سيم بزر بر
اى در چمن عشق تو چون سرو خرد را * هم پاى به گل مانده و هم دست بسر بر
* * *