تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
او چه غواص است يا رب ز آنكه چون او غوطه خورد * نور جان در بحر ظلمت آشناور مىشود خشك ميگردد عطارد را دهان بر آسمان * چون زبان او بمدح پادشا تر مىشود آن جهاندارى كه هر شب از جواهر آسمان * بىسؤال از عكس تاج او منور مىشود
* * *
منت خدايرا كه جهان در پناه ماست * سجده‌گه ملوك زمين بارگاه ماست روز سپيد را همه اوميد روشنى * در سايهء سعادت چتر سياه ماست اوميد هفت‌كشور و اقبال هشت چرخ * اندر چهار گوشهء ترگ كلاه ماست انديشه چون ز عالم علوى سفر كند * آنجا رسد كه پايهء اول ز جاه ماست ما آفتاب دولت و باران رحمتيم * صحراى ملك سبزه و دولت گياه ماست
* * *
اى بناگوش تو داده ماهرا نور و صفا * سرو مشكين طره‌يى و گلبن سيمين قفا حلقهء زلفت برنگ و شعلهء نورت به روى * تيرگى را مايه آمد روشنى را كيميا هست نقاش از هواى روى تو دست بهار * گشت عطّار از كمند زلف تو باد صبا آسمانى بهر آن سيمابگون بندى كمر * آفتابى بهر آن زنگارگون پوشى قبا تا ترا روى چو خورشيدست ما را عار نيست * همچو نيلوفر در آب ديده كردن آشنا