مدح گفته است . سال وفاتش معلوم نيست ليكن بايد بعد از سال 544 كه سال قتل سورى است بدرود حيات گفته باشد زيرا درين واقعه گفته است :
آنان كه بخدمتت نفاق آوردند * سرمايهء عمر خويش طاق آوردند
دور از سر تو سام بسرسام بمرد * وينك سر سورى بعراق آوردند
و اگر به تفصيلى كه در شرح حال انورى مىآوريم قبول كنيم كه داستان توطئهء جهانسوز بهمراهى ملك طوطى غز ، و آگاه شدن انورى از راه مكاتبهء خالد اتفاق افتاده ، بنابرين خالد بن ربيع بعد از سال 548 نيز حيات داشته است . خالد بن ربيع از جملهء امرا و از رجال نظامى و بقول خود « مرد لشكرى » بود و به اين حرفهء خود درين دو بيت اشاره كرده است :
. . . چون دسترس نماند مرا لشكرى شدم * دنيا بدست نامد و دين رفت بر سرى
جان بدهم و بندهم خاك درت ز دست * هرچند باد دست بود مرد لشكرى
وى در شعر « خالد » تخلص ميكرده « 1 » و عوفى قسمتى از اشعار او را آورده و همان مقدار دلالت بر مهارت خالد بن ربيع در شعر مىكند و اگرچه پيشهء او شاعرى نبوده ليكن از همين مايه اشعار معلوم مىشود كه درين فن ميان اقران مرتبهيى بلند داشته است .
غزلهاى او بسيار لطيف و زيباست و تنها قصيدهيى كه از وى نقل شده مقرون به قيد التزام است چنان كه شاعر در هر مصراع از آن « دست » را التزام كرده و اگرچه گاه در آوردن معانى بلند بسبب اين قيد با اشكال مواجه شده ولى بهرحال اين كار دشوار را نيك بپايان برده است .
از اشعار اوست :
در خواب از آن سمن بناگوش * تشريف خيال يافتم دوش
بىآنكه ز من كشيد زحمت * تا روز كشيدمش در آغوش
گه بوسه همىزدم بر آن چشم * گه حلقه همى شدم در آن گوش
هامش
( 1 ) -خالد سگ تست غم بدوده * هرچند به استخوان دريغستو مجمع الفصحا ج 1 ص 376