بطعنه گفت كه اى بىوفاى بىمعنى * كم از درود و سلام و كم از رسول و كتاب
ايا بطوع طلب كرده راحت اعدا * وَ يا بطبع رها كرده صحبت اصحاب
بريدى از دل من راحت و نشاط سماع * گسستى از تن من لذّت طعام و شراب
همىنجويم لهو و همىنخواهم عيش * همىندارم صبر و همىنيابم خواب
سرشك من كه بسيماب نسبتى دارد * چو برچكد برخ زرد من شود زر ناب
طبيعيان را از اشك چشم و رنگ رخم * سمى درست شود كاصل زر بود سيماب
* * *
حبذا خسرو ايران و نشستنگه بار * كه كند ديدن او ديده پر از رنگ و نگار
از فراوان زر و ديبا كه درو جمله شدست * طبعگويى كه درآميخت خزان را ببهار
مرغزاريست پر از سنبل با بند و فسوس * بوستانيست پر از نرگس با خواب و خمار
سروهايى همه را بيخ بخر خيز و ختن * گل بنانى همه را تخم ز يغما و تتار
اندرو از غز و خفچاق بت سيم ذقن * و اندرو از فى و كيماك مه مشك عذار
يا رب اين بچهء تركان چه بتانند كه هست * ديدهء مردم نظاره از ايشان چو بهار
همه آميخته با تودهء گل تودهء مشك * همه آويخته از دانهء دردانهء نار
نظر زهره و مريخ بهم بافتهاند * كه همه رود نوازند و همه تيغگذار
بگه رزم ندارند بجز اسب و سلاح * بگه بزم ندانند مگر بوس و كنار
حبّذا عشرت ايشان كه ظريفند و لطيف * خرّما شوكت ايشان كه شگرفند و عيار
آفرين باد بر آن دل كه ازين دارد دوست * آفرين باد بر آنكس كه چنين خواهد يار
منم آنكس كه همهساله در آن اندوهم * كه از اينسان صنمى بينم اندوهگسار
* * *
ماهست ترا چهره و مشك است ترا زلف * سروست ترا قامت و سيمست ترا بر
تا زلف و خط و لعل تو و چشم تو ايدوست * در خاطر و معنى شد و در صورت و دفتر