در كوى وفاى تو بانصاف * يك غم بهزار جان دريغست
خالد سگ تست غم به دو ده * هرچند به استخوان دريغست
* * *
امروز چنانى كه ترا بنده توان بود * در وصل تو با دولت پاينده توان بود
بىعقل بنور رخ تو راه توان يافت * بىروح به ياد لب تو زنده توان بود
اندر هوس خاك سر كوى تو صد سال * چون زلف تو از باد پراگنده توان بود
با عشق خط و زلف تو حقا كه قلموار * بر پاى همه عمر سرافگنده توان بود
در مجلست از جان و ز دل بىدهن و لب * چون جام مى لعل همه خنده توان بود
* * *
اى دست برده از همه خوبان بدلبرى * ناوردمت ز دست و بماندم ز دلبرى
كارم ز دست رفت چو بردى دلم تمام * دستى تمام دارى در كار دلبرى
اى در صف جمال زبردست نيكوان * در حسن زيردست تو هم حور و هم پرى
برخاسته بدست مراعات با تو من * از من تو شسته دست و نشسته بداورى
جانى نهاده بر كف دست از پى توام * دستم به سينه باز منه از سبكسرى
هجر درازدست تو در كوى عاشقى * كوتاه كرد دستودل من ز صابرى
ماند اين دل ضعيف ز هجرت بدست غم * دستى قوى است هجر ترا در ستمگرى
بر دست مانده بود مرا جان و دل و ليك * بر هر دوان نبود مرا دست قادرى
بردى دل فكار بيك دستبرد عشق * جان مانده است و خون شد و اين هم تو ميبرى
چون دسترس نبود مرا لشكرى شدم * دنيا بدست نامد و دين رفت بر سرى
جان بدهم و بند هم خاك درت ز دست * هرچند باد دست 1 بود مرد لشكرى
عشقت بدست بازى سيمين بر تو كرد * دست مرا چو سوزن زرّين ز لاغرى
يعنى ز دستكارى هجر ستيزه كار * معلوم گرددت كه بدين دست بنگرى
دست منست و دامن تو ز آنكه تو مرا * چون دستبوس شاه جهان روحپرورى