اى خوبان او چو آفتابست * در جمله شما به او چه مانيد
عشق انده و حسرتست و خوارى * عاشق مشويد اگر توانيد
* * *
بىعارض چون سيم توام سنگى نيست * زين آمدنم جز به تو آهنگى نيست
آخر چه گلى كه هيچ فرسنگى نيست * كز بوى وصال تو در آن رنگى نيست
* * *
آرامگه دل خم مويت ديدم * بينايى ديده خاك كويت ديدم
سبحان اللّه هيچ ندانم امروز * تا روى كه ديدهام كه رويت ديدم
* * *
رفتيم و گرانى ز وصالت برديم * در ديده نمونهء جمالت برديم
تا مونس هر دو يادگارى باشد * دل را به تو داديم و خيالت برديم
* * *
اى كرده بسى جفا بجاى دل من * در عشق تو شد ز جاى پاى دل من
يك روز نجستهاى رضاى دل من * اينست و ازين بتر سزاى دل من
* * *
ز آن جان كه نداشت هيچ سودم تو بهى * ز آن دل كه فروگذاشت زودم تو بهى
ز آن ديده كه روى تو نمودم تو بهى * ديدم همه را و آزمودم تو بهى
* * *
يكچند نهان سوى دلارام شديم * و اكنون بعيان جفت مى و جام شديم
ترسيدن ما همه ز بدنامى ماست * اكنون ز چه ترسيم كه بدنام شديم
21 - كافى همدانى
كافى ظفر همدانى از شاعران بزرگ ايران در عهد سلجوقيان است . عوفى نام او را در شمار شاعران آل سلجوق در عراق آورده و ويرا از معاصران ملكشاه دانسته است « 1 » . اگرچه اين ملكشاه را كه كافى ظفر
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 210