تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
كز رنج تو نيست هيچ راحت * جز بر در خاص شهريارم
* * *
داند جهان كه قرهء عين پيمبرم * شايسته ميوهء دل زهرا و حيدرم دريا چو ابر بار دگر آب شد ز شرم * چون گشت روشنش كه چه پاكيزه گوهرم درّى پر از عجايب دريا شود به حكم * هر قطره‌يى كه در صدف دل بپرورم طبعم چو آتش تر و هر دم خليل‌وار * خوشبو گلى دگر دمد از آتش ترم رويد نبات نيشكر از جويبار گوش * چون نايژه گشاد زبان شكر گرم گر طبع آب خوردنِ شكّر بود چراست * از آبِ طبع زادن لفظ چو شكّرم تير فلك كه هست سخن را كمان سخت * مى بفگند سپر ز زبان چو خنجرم پى كور كرد چشم بدان را و چون صدف * پيرايه‌دار حق ز درون بست زيورم سهلست اگر بمنظر من ننگرى از آنك * منظور عالم ملكوتست مخبرم گل بلبلى گزيند در باغ سيرتم * مه اخترى پسندد در پيش اخترم دارم زبان و ژاژ نخايم كه سوسنم * بينم به چشم و عشق نبازم كه عبهرم بىنقش همچو آينه آبى منقشم * بىعطر چون فريشته جانى معطّرم خون در تنم چو نافه ز انديشه خشك شد * جرمم همين‌كه همنفس مشك اذفرم هر لحظه دور جام تهى دردهد چو گل * اين پر شكوفه گلشن سبز مدوّرم گفتى چو گوشوارت دُرّيست در دهان * دُر در دهان چه سود كه چون حلقه بر درم گر من بنيم جو بخرم خنگ چرخ را * پس همدم مسيح نيم هم تگ خرم گر هستييم نيست چه باكست گو مباش * چون حاجتيم نيست بهستى توانگرم خاكيست رنگ دنيا پاكيست نقش دين * خاكى همىفروشم و پاكى همىخرم آبى مُعَقّدست چه زيور دهد دُرم * خاكى ملوّنست چه سنگ آورد زرم از تاب آفتاب دل كوه خون گرفت * آوازه درفگند كه ياقوت احمرم آب دهان كِرم گِره شد بحيلتى * بنشاند مهر لاف كه ديباى ششترم