تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
آنكه چون ماه از كواكب ظاهرست * كنيتش بو طاهر و او طاهرست از دل و دلبر جدا افتاده‌ايم * خود چنين تنها چرا افتاده‌ايم او گل و من بلبل و از يكدگر * هر دو بىبرگ و نوا افتاده‌ايم خاك پاى و سربرهنه مانده‌ايم * ز آنكه غمخوار و ز پا افتاده‌ايم خود بجو نخريد ما را هيچكس * تا بدين حد كم‌بها افتاده‌ايم همچو سايه بر زمين هركس فتد * ما چو ذره در هوا افتاده‌ايم جاى آن كز جاى برخيزيم نيست * در چنين عصرى كه ما افتاده‌ايم كافران بر ما گواهى ميدهند * اى مسلمانان كجا افتاده‌ايم آنكه چون ماه از كواكب ظاهرست * كنيتش بو طاهر و او طاهرست
* * *
روح ز تو خوبتر بخواب نبيند * چشم فلك چون تو آفتاب نبيند تشنهء آب حيات چشم تو شبها * غرقه بنوعى شود كه آب نبيند عشق تو در دل نشست و خاست نخواهد * تا وطن خويش را خراب نبيند ز آنكه چكد لؤلؤ خوشاب ز چشمم * چشم تو در لؤلؤ خوشاب نبيند سينه همى درد را به درد نداند * ديده همى خواب را بخواب نبيند بيهده باشد سؤال بوسه حسن را * بر لب او چون ره جواب نبيند خوى نكوى تو راى وصل كند ليك * بخت بدمات هم بخواب نبيند
* * *
آرام دل مرا بخوانيد * بر مردم چشم من نشانيد آوازهء عشق من شنيديد * اندازهء حسن او بدانيد از دور در او نگاه كردن * انصاف دهيد كى توانيد از ديده و جان و از دل و تن * اين خدمت من به دو رسانيد