نقش طَرازِ جامهء دنياست هست و نيست * يا رب تو هستيى ده كاين نقش بر درم
تا بيش « 1 » جز براى عروسان قدس را * در دل كه هست آينهء غيب ، ننگرم
چند از زبان براى دل ديو مردمان * در ديو لاخ غيبت مردم گيا چرم
ز آن تا لبى سپيد كند « 2 » هر سيه زبان * دردا كه چون زبان قلم گشت دفترم
زين آبگون قفس كه چو مرغان همىپرد * چون عمّ خويش جعفر طيّار برپرم
چندين درين مشبك سربسته ماندهام * كز چاربند طبع گشايند شهپرم
زين نه سرايپردهء نيلوفرى برون * يك طاق گلشن است كه آنجاست منظرم
سر چون قلم ز لوح وجودم بريده باد * گر تا بساق عرش فرود آيد اين سرم
با اين شرف ز غصهء طفلان وقت خويش * خونابه چون جنين دهنبسته ميخورم
چون سرو پاكدامن خواهم هزار دست * تا از درون چو غنچه گريبان دل درم
چون سرفگنده گريم گويى صراحيم * چون خون گرفته خندم گويى كه ساغرم
در قهقهه ز گريهء دل چون گلابزن * در خرّمى ز سوز جگر همچو مجمرم
از روى آنكه روى دلم سوى هزل نيست * من در گنه ز توبه بسى بىگنهترم
* * *
در همه عالم يكى محرم نماند * اينت بىيارى مگر عالم نماند
غصه چونان شد كه تو بر تو نشست * گريه چو نان شد كه نم در نم نماند
دل بود جاى غم و نادرتر آنك * ماند غم برجاى و جاى غم نماند
گه گهى لب خندهيى ميكرد يار * بر من مسكينگرى كآن هم نماند
صد هزاران حيرت از ديدار دوست * راست خواهى بيش ماند و كم نماند
گر دل از جان برگرفتم برحقم * ز آنكه يكدم ماند و يك همدم نماند
چون رشيد الدين كه برخوردار باد « 3 » * يك وفادار از بنى آدم نماند
هامش
( 1 ) - بيش : ازين پس ، ديگر .
( 2 ) - لب سپيد كردن : كنايه از خنديدنست .
( 3 ) - مراد رشيد الدين ابو طاهر از رجال دربار غزنوى است .