تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
نقش طَرازِ جامهء دنياست هست و نيست * يا رب تو هستيى ده كاين نقش بر درم تا بيش « 1 » جز براى عروسان قدس را * در دل كه هست آينهء غيب ، ننگرم چند از زبان براى دل ديو مردمان * در ديو لاخ غيبت مردم گيا چرم ز آن تا لبى سپيد كند « 2 » هر سيه زبان * دردا كه چون زبان قلم گشت دفترم زين آبگون قفس كه چو مرغان همىپرد * چون عمّ خويش جعفر طيّار برپرم چندين درين مشبك سربسته مانده‌ام * كز چاربند طبع گشايند شهپرم زين نه سرايپردهء نيلوفرى برون * يك طاق گلشن است كه آنجاست منظرم سر چون قلم ز لوح وجودم بريده باد * گر تا بساق عرش فرود آيد اين سرم با اين شرف ز غصهء طفلان وقت خويش * خونابه چون جنين دهن‌بسته ميخورم چون سرو پاكدامن خواهم هزار دست * تا از درون چو غنچه گريبان دل درم چون سرفگنده گريم گويى صراحيم * چون خون گرفته خندم گويى كه ساغرم در قهقهه ز گريهء دل چون گلابزن * در خرّمى ز سوز جگر همچو مجمرم از روى آنكه روى دلم سوى هزل نيست * من در گنه ز توبه بسى بىگنه‌ترم
* * *
در همه عالم يكى محرم نماند * اينت بىيارى مگر عالم نماند غصه چونان شد كه تو بر تو نشست * گريه چو نان شد كه نم در نم نماند دل بود جاى غم و نادرتر آنك * ماند غم برجاى و جاى غم نماند گه گهى لب خنده‌يى ميكرد يار * بر من مسكين‌گرى كآن هم نماند صد هزاران حيرت از ديدار دوست * راست خواهى بيش ماند و كم نماند گر دل از جان برگرفتم برحقم * ز آنكه يك‌دم ماند و يك همدم نماند چون رشيد الدين كه برخوردار باد « 3 » * يك وفادار از بنى آدم نماند
هامش
( 1 ) - بيش : ازين پس ، ديگر . ( 2 ) - لب سپيد كردن : كنايه از خنديدنست . ( 3 ) - مراد رشيد الدين ابو طاهر از رجال دربار غزنوى است .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 596 | ذبيح الله صفا