چو عقل خامش در ظاهر و امير سخن * چو چرخ ساكن در رؤيت و اسير سفر
چو خاك نقشپذير و چو آب عكسنماى * چو نار تيزرو و همچو باد تيز خبر
همىروند چو آب و چو آبشان نى پاى * همىپرند چو باد و چو بادشان نى پر
دو خرد ليكن داناتر از هزار بزرگ * دو جزع ليكن زيباتر از هزار گهر
چو آفتاب فروشد فروشدن گيرند * كه ديد نرگس كور است خوى نيلوفر
قمر بچرخ بود ، نور بر زمين و ، به عكس * مكانشان به زمين است و نورشان بقمر
صفاى آينه دارند هر دو و مژهها * بپيش هريك همچون دو شانه زير و زبر
دو رهبرند جهانبين و خويشتن بين نه * خود آنكه نيست چنين رهبر اوست نى رهبر
سيه سپيد چو روز و شبند و هريك را * عجب كه از سيهى تابد آفتاب بصر
دو پيكرست در ايشان نشسته چون دو فلك * كشان ز خوبى تخت است وز خيال افسر
* * *
كارى بگزاف مىگزارم * عمرى باميد مىسپارم
نى زهرهء آنكه دل بجويم * نى طاقت آنكه دم برآرم
انديشه بسوخت عقل و روحم * و اميد ببرد روزگارم
يارى نه كه يكرهم بپرسد * تا بر چه اميد و در چه كارم
بد عهدم خواندهيى و الحق * گر بىتوزيم هزار بارم
اى نور دو ديده بيم آنست * كاين نور دو ديده هم ببارم
ترسان ترسان ز آب و آتش * در چشم و دلت همىنگارم
رنجى كه همىكشم چه گويم * دانم كه ندارى استوارم
تا مشك تو نقشبند گل شد * هيچ از دوجهان خبر ندارم
آوخ كه لبت نكرد مستم * دردا كه گلت نهاد خارم
اى شاه منم كه در عزيزى * پرورد غم تو در كنارم
گفتى كه نمىنمايدت هيچ * مى ده كه هنوز هوشيارم
آن به كه چو چاشنى پذيرم * بردارم كام و سر نخارم