بازتابى در ده آن زلفين عالمسوز را * باز آبى برزن آن روى جهانافروز را
باز بر عشاق صوفى طبع صافى جان گمار * آن دو صف جادوى شوخ دلبر جاندوز را
باز بيرون تاز در ميدان عقل و عافيت * آن سيهپوشان كفرانگيز ايمانسوز را
سر برآوردند مشتى گوشه گشته چون كمان * باز در كار آر نوك ناوك كينتوز را
روزها چون عمر بدخواه تو كوتاهى گرفت * پارهيى از زلف كم كن مايهء ده روز را
آينه برگير و بنگر گر تماشا بايدت * در ميان روى نرگس بوستانافروز را
نو گرفتانرا ببوسى بسته گردان بهر آنك * دانه دادن شرط باشد مرغ نوآموز را
* * *
ايام چو من عاشق جانباز نيابد * دلداده چنو دلبر طنّاز نيابد
از روى نياز او همه را روى نمايد * يكدل شده او را ز ره ناز نيابد
بگداخت مرا طرهء طرارش از آنسان * پيشم به دو صد غمزهء غمّاز نيابد
چونان شدم ايجان ز نحيفى و نزارى * كز من بجز از گوش من آواز نيابد
رفتست بر دوست نيايد بر من دل * داند كه چنو يك بت دمساز نيابد
گشتست دلآگاه كه من هيچ نماندم * ز آن باز نيايد كه مرا باز نيابد
* * *
در دست منت هميشه دامن بادا * و آنجا كه ترا پاى سر من بادا
بر گم نبود كه كس ترا دارد دوست * اى دوست همه جهانت دشمن بادا