تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
كند عقل را فارغ از لاابالى * كند روح را ايمن از لن‌ترانى ز نادانى و ناتوانى رسى تو * ازين كُنج صورت بگنج معانى همه ناتوانيست اينجا ، چو رفتى * بدانجاى چندان‌كه خواهى توانى بجز پنجهء مرگ بازت كه خرّد * ز مشتى سگ كاهل كاهدانى بجز مرگ در گوش جانت كه خواند * كه بگذر ازين منزل كاروانى بجز مرگ با جان عقلت كه گويد * كه تو ميزبان نيستى ميهمانى بجز مرگت اندر حمايت كه گيرد * ازين شوخ‌چشمان آخر زمانى اگر مرگ نبود كه بازت رهاند * ز درس گرانان و درس گرانى گر افسرده كردست درس حروفت * تف مرگ در جانت آرد روانى بدرس آمدى قلب اين « 1 » را بديدى * بمرگ آى تا قلب آن « 2 » را بدانى تو بىمرگ هرگز نجاتى نيابى * ز ننگ لقبهاى اينى و آنى بجز مرگ در راه حقت كه آرد * ز تقليد راى فلان و فلانى اگر مرگ خود هيچ راحت ندارد * نه بازت رهاند همى جاودانى اگر خوش‌خويى از گران قلتبانان * وگر بدخويى از گران قلتبانى به بام جهان برشوى چون سنائى * گرت هم سنائى كند نردبانى
* * *
اى قوم ازين سراى حوادث گذر كنيد * خيزيد و سوى عالم علوى سفر كنيد يكسر بپاى همت ازين دامگاه ديو * چون مرغ برپريد و مقر بر قمر كنيد تا كى ز بهر تربيت جسم تيره‌روى * جانرا هبا كنيد و خرد را هدر كنيد جانى كمال يافته در پردهء شما * و آنگه شما حديث تن مختصر كنيد عيسى نشسته پيش شما و آنگه از هوس * دلتان دهد كه بندگى سمّ خر كنيد تا كى مشام و كام و لب و چشم و گوش را * هر روز شاهراه دگر شور و شر كند
هامش
( 1 ) - قلب درس : سرد ( 2 ) - قلب مرگ : گرم