بر بام هفتمينِ فلك برشويد اگر * يك لحظه قصد بستن اين پنج در كنيد
مالى كه پايمال عزيزان حضرتست * آن را همى ز حرص چرا تاج سر كند
خواهيد تا شويد پذيراى درّ لطف * خود را بسان جزع و صدف كور و كر كنيد
اين روحهاى پاك درين تودههاى خاك * تا كى چنين چو اهل سقر مستقر كنيد
از حال آن سراى جلال از زبان حال * واماندگان حرص و حسد را خبر كنيد
ورنه ز آسمان خرد آفتابوار * اين خاك را بمرتبه ياقوت و زر كنيد
ديريست تا سپيدهء محشر همىدمد * اى زندهزادگان سر ازين خاك بركنيد
* * *
تا ما بسر كوى تو آرام گرفتيم * اندر صف دلسوختگان نام گرفتيم
در آتش تيمار تو تا سوخته گشتيم * در كنج خرابات مى خام گرفتيم
از مدرسهء و صومعه كرديم كناره * در ميكده و مصطبه آرام گرفتيم
خال و كِله تو صنما دانه و دام است * ما در طلب دانه ره دام گرفتيم
يكچند بآسايش وصل تو بهر وقت * از بادهء آسوده همى جام گرفتيم
امروز چه ار صحبت ما گشت بريده * اين نيز هم از محنت ايام گرفتيم
* * *
اى جهانى پر از حكايت تو * گه ز شكر و گه از شكايت تو
برگشاده بعشق و لاف زبان * خويشتن بسته در حمايت تو
اى اميرى كه بر سپهر جمال * آفتابست و ماه رايت تو
هست بىتحفهء نشاط و طرب * آنكه او نيست در حمايت تو
هر سويى تافتم عنان طلب * جز عنانيست بىعنايت تو
جان و دل را همى نهيب رسد * زين ستمهاى بىنهايت تو
اى همهساله احسن الحسنى * در صحيفهء جمال آيت تو
در وفا كوش با سنائى از آنك * چند روزى است در ولايت تو
* * *