تو پندارى كه بر بازيست اين ميدان چون مينو * تو پندارى كه بر هرزه است اين ايوان چون مينا
وگر نز بهر دينستى در اندر بنددى گردون * وگر نز بهر شرعستى كمر بگشايدى جوزا
چو تن جانرا مزيّن كن بعلم دين كه زشت آيد * درونسو شاه عريان و برونسو كوشك پر ديبا
بحكمت جامهيى نو كن ز بهر آنجهان ورنه * چو مرگ اين جامه بستاند تو عريان مانى و رسوا
خود از نسل جهانبانان نزايد هيچ تا باشد * مر او را كوى پرعنين و ما را خانه پر عذرا
نبينى طبع را طبعى چو كرد انصاف رخ پنهان * نيابى ديو را ديوى چو كرد اخلاص رخ پيدا
ترا يزدان همىگويد كه در دنيا مخور باده * ترا ترسا همىگويد كه در صفرا مخور حلوا
ز بهر دين بنگذارى حرام از حرمت يزدان * و ليك از بهر تن مانى حلال از گفتهء ترسا
گرت نزهت همى بايد بصحراى قناعت شو * كه آنجا باغ در باغست و خوان در خوان و با در با « 1 »
گر از زحمت همىترسى ز نااهلان ببر صحبت * كه از دام زبون گيران بعزلت رسته شد عنقا
مرا بارى به حمد اللّه ز راه رأفت و رحمت * بسوى خطهء وحدت برد عقل از خط اشيا
بدل ننديشم از نعمت نه در دنيا نه در عقبى * همىخواهم بهر ساعت چه در سرّا « 2 » چه در ضرّا « 3 »
هامش
( 1 ) - با : طعام
( 2 ) - سرّا : نرمى و راحت
( 3 ) - ضرّا : سختى و گزند .