بمير اى دوست پيش از مرگ اگر مى زندگى خواهى * كه ادريس از چنين مردن بهشتى گشت پيش از ما
بتيغ عشق شو كشته كه تا عمر ابد يا بى * كه از شمشير بو يحيى « 1 » نشان ندهد كس از احيا
چه دارى مهر بدمهرى كزو بيجان شد اسكندر * چه بازى عشق با يارى كزو بىملك شد دارا
گرت سوداى آن باشد كزين سودا برون آيى * زهى سودا كه خواهى يافت فردا از چنين سودا
سر اندر راه ملكى نه كه هر ساعت همىباشى * تو همچون گوى سرگردان و ره چون پهنه « 2 » بىپهنا « 3 »
تو در كشتى فگن خود را مپاى از بهر تسبيحى * كه خود روح القدس گويد كه بسم اللّه مجريها
اگر دينت همى بايد ز دنيادار پى بگسل * كه حرصش با تو هر ساعت بود بيحرف و بىآوا
همىگويد كه دنيا را بدين از ديو بخريدم * اگر دنيا همىخواهى بده دين و ببر دنيا
ببين بارى كه هر ساعت ازين پيروزهگون خيمه * چه بازيها برون آرد همى اين پير خوشسيما
جهان هزمان همىگويد كه دل در ما نبندى به * تو خود مىپند ننيوشى ازين گوياى ناگويا
هامش
( 1 ) - بو يحيى : ملك الموت
( 2 ) - پهنه : چوگان
( 3 ) - پهنا : عرض ، پهنى .