گر از آتش همىترسى بمال كس مشو غرّه * كه اينجا صورتش مالست و آنجا شكلش اژدرها
از آتشدان حواست را هميشه مستى و هستى * ز دوزخ دان نهادت را هماره مولد و منشا
پس اكنون گر سوى دوزخگرايى بس عجب نبود * كه سوى كلّ خود باشد هميشه جنبش اجزا
گر امروز آتش شهوت بكشتى بىگمان رستى * و گرنه تف آن آتش ترا هيزم كند فردا
تو از خاكى بسان خاك تن در ده درين پستى * مگر گردى چو جان و عقل هم والىّ و هم و الا
كه تا پستست خاك اينجا همه نفعست ليك آنگه * بلاى ديدهها گردد چو بالا گيرد از نكبا « 1 »
ز باد فقه و باد فقر دين را هيچ نگشايد * ميان دربند كارى را كه اين رنگست و آن آوا
مگو مغرور غافل را براى امن او نكته * مده محرور جاهل را ز بهر طبع او خرما
چو علمت هست خدمت كن چو دانايان كه زشت آيد * گرفته چينيان احرام و مكّى خفته در بطحا
نه صوت از بهر آن آمد كه سوزى زهرهء زهره * نه حرف از بهر آن آمد كه دزدى چادر زهرا
ترا تيغى به كف دادند تا غزوى كنى با خود * تو چون از خود سپر سازى نمانى زنده در هيجا
هامش
( 1 ) - نكبا : بادى كه از مهبّ خود برگردد و ميان دو باد وزد يا ميان صبا و شمال ( منتهى الارب )