ز روى حرص و طرّارى نيارد وزن در پيشت * همه علم خدا آنگه كه بنشينى بوزّانى
تو اى نحس از پس ميزان از آن جز قحط ننديشى * كه عالم قحط برگيرد چو كيوان گشت ميزانى
و ليكن مشترى آخر بروز دين ز شخص تو * بخواهد كين خويش ارچه بسازى جاى كيوانى
تو اى زاهد گر از زهدت كسى سوى ريا خواند * ز بهر چشم بدبينان تو و جاى تن آسانى
مترس ار در ره سنت تويى بىپاى چون دامن * چو اندر شاهراه عشق بيسر چون گريبانى
بوقت خدمت يزدان دلت را راست كن قبله * از آن كاين كار دل باشد نباشد كار پيشانى
قيامت هست يوم الجمع سوى مرد معنىدان * و ليكن نزد صورتبين بود روز پريشانى
اگر بيدست و بىپايى بميدان رضاى او * بپيش شاه گويى كن كه نايد از تو چوگانى
درين ره دل برند از بر درين صف سر برند از تن * تو و دوكى و تسبيحى كه نز مردان ميدانى
فقيه ار هست چون تيغ و فقير ار هست چون افسان * تو بارى كيستى زينها كه نه تيغى نه افسانى . . .
* * *
مكن در جسم و جان منزل كه اين دونست و آن و الا * قدم زين هر دو بيرون نه نه اينجا باش و نه آنجا
بهرچ از راه دور افتى چه كفر آن حرف و چه ايمان * بهرچ از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زيبا