گواه رهرو آن باشد كه سردش يا بى از دوزخ * نشان عاشق آن باشد كه خشكش بينى از دريا
نبود از خوارى آدم كه خالى گشت ازو جنت * نبود از عاجزى وامق كه عذرا ماند ازو عذرا
سخن كز روى دين گويى چه عبرانى چه سريانى * مكان كز بهر حقجويى چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد كه هم ز اول در آشامى * همه درياى هستى را بدان حرف نهنگآسا « 1 »
نيابى خار و خاشاكى درين ره چون بفرّاشى * كمر بست و بفرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حدّ انسانى فگندت در ره حيرت * پس از نور الوهيت باللّه آى از الّا
ز راه دين توان آمد بصحراى نياز ارنى * بمعنى كى رسد مردم گذر ناكرده بر اسما
درون جوهر صفرا همه كفر است و شيطانى * گرت سوداى دين باشد قدم بيرون نه از صفرا
چه مانى بهر مردارى چو زاغان اندرين پستى * قفس بشكن چو طاوسان يكى بر پر برين بالا
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد * كه دار الملك ايمان را مجرّد بيند از غوغا
هامش
( 1 ) - يعنى : لا