درين كَهپايه چون گردى بر آخور چون خر عيسى * بسوى عالم جان شو كه چون عيسى همه جانى
ز دونى و ز نادانى چنين مزدور ديوان شد * و گرنه ارسلان خاصست دين را نفس انسانى
نه اى سلطان كه سلطانست خشم و آرزو بر تو * سوى سلطان سلطانان ندارى اسم سلطانى
چه خيزد ز اوّل ملكى كه در پيش دم آخر * بود ساسى « 1 » و بيسامان چه ساسانى چه سامانى
بدين دهروزه دهقانى مشو غره كه ناگاهان * چو اين پيمانه پر گردد نه ده ماند نه دهقانى
تو مانى و به دو نيكت چو زين عالم برون رفتى * نيايد با تو در خاكت نه فغفورى نه خاقانى
فسانهء خوب شو آخر چو ميدانى كه پيش از تو * فسانهء نيك و بد گشتند سامانى و ساسانى
تو اى خواجه گر از اركان اين ملكى نهاى خواجه * از آن كز بهر نيت را اسير چار اركانى
تو مردم نيستى زيرا كه دايم چون ستور و دد * گهى دلخستهء چوبى گهى جان بستهء خوانى
اگر چند از توانايى زننده همچو خايسكى « 2 » * وگر چند از شكيبايى خورنده همچو سندانى
مشو غره كه در يكدم ز زخم چرخ ساينده * بريزى گر همه پتكى بسايى گر چو سوهانى
تو اى بازارى مغبون كه طفلى را ز بيرحمى * دهى دين تا يكى حبهاش ز روى حيله بستانى
هامش
( 1 ) - ساسى : گدا و گدايى
( 2 ) - خايسك : پتك