تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
درين كَهپايه چون گردى بر آخور چون خر عيسى * بسوى عالم جان شو كه چون عيسى همه جانى ز دونى و ز نادانى چنين مزدور ديوان شد * و گرنه ارسلان خاصست دين را نفس انسانى نه اى سلطان كه سلطانست خشم و آرزو بر تو * سوى سلطان سلطانان ندارى اسم سلطانى چه خيزد ز اوّل ملكى كه در پيش دم آخر * بود ساسى « 1 » و بيسامان چه ساسانى چه سامانى بدين ده‌روزه دهقانى مشو غره كه ناگاهان * چو اين پيمانه پر گردد نه ده ماند نه دهقانى تو مانى و به دو نيكت چو زين عالم برون رفتى * نيايد با تو در خاكت نه فغفورى نه خاقانى فسانهء خوب شو آخر چو ميدانى كه پيش از تو * فسانهء نيك و بد گشتند سامانى و ساسانى تو اى خواجه گر از اركان اين ملكى نه‌اى خواجه * از آن كز بهر نيت را اسير چار اركانى تو مردم نيستى زيرا كه دايم چون ستور و دد * گهى دلخستهء چوبى گهى جان بستهء خوانى اگر چند از توانايى زننده همچو خايسكى « 2 » * وگر چند از شكيبايى خورنده همچو سندانى مشو غره كه در يكدم ز زخم چرخ ساينده * بريزى گر همه پتكى بسايى گر چو سوهانى تو اى بازارى مغبون كه طفلى را ز بيرحمى * دهى دين تا يكى حبه‌اش ز روى حيله بستانى
هامش
( 1 ) - ساسى : گدا و گدايى ( 2 ) - خايسك : پتك