همه گوياى بيزبان بودند * همه بىديده نقشخوان بودند
ماجرايى كه آنزمان ميرفت * سخن الحق نه بر زبان ميرفت
نكتهها رفت بس شگرف آنجا * درنگنجيد صوت و حرف آنجا
صوت و حرف از جهان جسم بود * بهر تركيب فعل و اسم بود
در جهانى كه عالم ثانيست * بىزبانى همه زبان دانيست
عاشقان صف كشيده دوشادوش * ساقيان بركشيده نوشانوش
سالك گرمرو در آن بازار * ارِنىگوى از پى ديدار
عاشقان از وصال يافته ذوق * لى مع اللّه گوى از سر شوق
رهروان در جهان حيرانى * بركشيده نواى سبحانى
ديگرى اوفتاده در تكوپوى * ليس فى جبتى سوى اللّه گوى
آنكه او گوهر معانى سفت * به زبان و بدل انا الحق گفت
همگنان جان و دل به دو داده * واله و مست و بى خود افتاده
بهر او بود جستوجوى همه * او منزه ز گفتوگوى همه
من دلسوخته جگر خسته * پاى در دام شش جهت بسته
صفتم در جهان صورت بود * صورت آسودهء كدورت بود
فرصتى نه كه چُست برتازم * در چنان منزلى وطن سازم
قوّتى نه كه بازپس گردم * با سگ و خوك همنفس گردم
دل بر انديشه تا چه بايد كرد * ره بدانجا چگونه بايد كرد
چون كنم كاين طلسم بگشايم * پايم از بند جسم بگشايم
در رهش خانومان براندازم * جان كنم خرقه و دراندازم
ناگهان دررسيد از در غيب * كرده پرگوهر حقايق جيب
گفت اى رخ به خون دل شسته * در جهان فنا بقا جسته
تا درين منزلى كه هستى تست * پستى تو ز خودپرستى تست
چون ز هستى خويش درگذرى * هرچه هستى است زير پى سپرى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 571
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥٧١