تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 571

مساهمون:

ص٥٧١
همه گوياى بيزبان بودند * همه بىديده نقش‌خوان بودند ماجرايى كه آن‌زمان ميرفت * سخن الحق نه بر زبان ميرفت نكته‌ها رفت بس شگرف آنجا * درنگنجيد صوت و حرف آنجا صوت و حرف از جهان جسم بود * بهر تركيب فعل و اسم بود در جهانى كه عالم ثانيست * بىزبانى همه زبان دانيست عاشقان صف كشيده دوشادوش * ساقيان بركشيده نوشانوش سالك گرم‌رو در آن بازار * ارِنىگوى از پى ديدار عاشقان از وصال يافته ذوق * لى مع اللّه گوى از سر شوق رهروان در جهان حيرانى * بركشيده نواى سبحانى ديگرى اوفتاده در تك‌وپوى * ليس فى جبتى سوى اللّه گوى آنكه او گوهر معانى سفت * به زبان و بدل انا الحق گفت همگنان جان و دل به دو داده * واله و مست و بى خود افتاده بهر او بود جست‌وجوى همه * او منزه ز گفت‌وگوى همه من دلسوخته جگر خسته * پاى در دام شش جهت بسته صفتم در جهان صورت بود * صورت آسودهء كدورت بود فرصتى نه كه چُست برتازم * در چنان منزلى وطن سازم قوّتى نه كه بازپس گردم * با سگ و خوك همنفس گردم دل بر انديشه تا چه بايد كرد * ره بدانجا چگونه بايد كرد چون كنم كاين طلسم بگشايم * پايم از بند جسم بگشايم در رهش خان‌ومان براندازم * جان كنم خرقه و دراندازم ناگهان دررسيد از در غيب * كرده پرگوهر حقايق جيب گفت اى رخ به خون دل شسته * در جهان فنا بقا جسته تا درين منزلى كه هستى تست * پستى تو ز خودپرستى تست چون ز هستى خويش درگذرى * هرچه هستى است زير پى سپرى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 571 | ذبيح الله صفا