چون درر آيد اجل چه بنده چه شاه * وقت چون دررسد چه بام و چه چاه
* * *
قصهيى ياد دارم از پدران * ز آن جهان ديدگان پرهنران
داشت زالى بروستاى تگاو * مهستى نام دخترى و سه گاو
نوعروسى چو سرو تر بالان * گشت روزى ز چشم بد نالان
گشت بدرش چو ماه نو باريك * شد جهان پيش پيرزن تاريك
دلش آتش گرفت و سوخت جگر * كه نيازى جز او نداشت دگر
زال گفتى هميشه با دختر * پيش تو باد مردن مادر
از قضا گاوِ زالك از پى خُوَرد * پوز روزى بديكش اندر كرد
ماند چون پاى مُقعِد اندر ريگ * آن سر مُرده ريگش اندر ديگ
گاو مانند ديوى از دوزخ * سوى آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزرائيل * بانگ برداشت از پى تهويل
كاى مقلموت « 1 » من نه مهستيم * من يكى زالِ پيرِ محنتيم
تندرستم من و نيم بيمار * از خدا را مرا به دو مشمار
گر ترا مهستى همى بايد * آنك او را ببر مرا شايد
تا بدانى كه وقت پيچاپيچ * هيچكس مر ترا نباشد هيچ
از كارنامهء بلخ :
چون گذشتى ز خلقت ايشان * برگذر بر وطاى « 2 » درويشان
تا يكى قوم بينى از خود پاك * با تو بر خاك و برتر از افلاك
همه نقاش آتشين خامه * همه خورشيد آسمان جامه
ورق حرف در نوشته همه * محض معنى و روح گشته همه
برتر آورده از مراتب دم * قدم از پردهء حدوث و قدم
همه را كرده غيرت بارى * از قبول زمانه متوارى
هامش
( 1 ) - مقلموت : ملك الموت
( 2 ) - وطا : فرش