تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 568

مساهمون:

ص٥٦٨
چون درر آيد اجل چه بنده چه شاه * وقت چون دررسد چه بام و چه چاه
* * *
قصه‌يى ياد دارم از پدران * ز آن جهان ديدگان پرهنران داشت زالى بروستاى تگاو * مهستى نام دخترى و سه گاو نوعروسى چو سرو تر بالان * گشت روزى ز چشم بد نالان گشت بدرش چو ماه نو باريك * شد جهان پيش پيرزن تاريك دلش آتش گرفت و سوخت جگر * كه نيازى جز او نداشت دگر زال گفتى هميشه با دختر * پيش تو باد مردن مادر از قضا گاوِ زالك از پى خُوَرد * پوز روزى بديكش اندر كرد ماند چون پاى مُقعِد اندر ريگ * آن سر مُرده ريگش اندر ديگ گاو مانند ديوى از دوزخ * سوى آن زال تاخت از مطبخ زال پنداشت هست عزرائيل * بانگ برداشت از پى تهويل كاى مقلموت « 1 » من نه مهستيم * من يكى زالِ پيرِ محنتيم تندرستم من و نيم بيمار * از خدا را مرا به دو مشمار گر ترا مهستى همى بايد * آنك او را ببر مرا شايد تا بدانى كه وقت پيچاپيچ * هيچكس مر ترا نباشد هيچ

از كارنامهء بلخ :

چون گذشتى ز خلقت ايشان * برگذر بر وطاى « 2 » درويشان تا يكى قوم بينى از خود پاك * با تو بر خاك و برتر از افلاك همه نقاش آتشين خامه * همه خورشيد آسمان جامه ورق حرف در نوشته همه * محض معنى و روح گشته همه برتر آورده از مراتب دم * قدم از پردهء حدوث و قدم همه را كرده غيرت بارى * از قبول زمانه متوارى
هامش
( 1 ) - مقلموت : ملك الموت ( 2 ) - وطا : فرش