يعنى خواجهء عميد احمد بن مسعود تيشه خانهيى بوى بخشيد و سنائى در آنجا بتنهايى بسر ميبرد و معلوم نيست زن و فرزند و پدر و مادر كه پيش از سفر بلخ به مكه بدانان اشاره كرده بود چرا در غزنين با او نبودهاند « 1 » . سنائى در مقدمهء ديوان خود گويد كه خواجه احمد مسعود بوى تكليف جمع آوردن ديوان خود كرد و سنائى بهانهء خانه و دانه و عذر جامه و جاى آورد . خواجه احمد مسعود برفور پذيرفت كه براى وى خانهيى ترتيب دهد و حوائج يكسالهء او را مرتفع سازد . براى آنكه از نثر آراسته و تا حدى معقّد سنائى هم نمونهيى در دست خواننده باشد ، منتخبى ازين قسمت از مقدمهء ديوان او را ميآوريم . مينويسد :
« روزى من كه مجدود سنائىام در مجد و سناء اين كلمات نگاه كردم ، خود » « را نه از آن مجد جسمى ديدم و نه از آن سنا قسمى ؛ و درين خزانه مطالعت كردم ، » « نه جان را ازين خزينه هزينهيى ديدم و نه جسم را ازين خرمن كاه برگى يافتم ، » « كاهدان جانم در جوش آمد و جسم در خروش ، گفتم اى دريغا كز براقى كه » « سخن پاك را بعالم پاك رساند ، جانم از آن پياده است ، گو اينكه اليه يصعد » « الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه ، و آفتابى كه جواهر غيب را ببصر روح و » « چشمم نمايد جان از آن نابيناست . . . چون اين همم بغايت رسيد و اين غمم » « بنهايت همى نابيوسان مفرّج همّى و مفرّح غمّى از در دولت خانهء جان من در » « آمد . از اين بخشندهء بخشايندهيى ، چشمهء حيوان دلهاى مردهيى ، و روضهء انس » « جانهاى پژمردهيى ، اسمش هم صفت ذاتش احمد ، بختش هم نام پدرش مسعود ، » « او صفى و عرضش مصفا ، او مستوفى و مكرمتش مستوفى ، آن معتقد من داعى از » « راه حذق ، و آن متعهد من دوست از سر صدق ، حرّس اللّه روحه و طاب صبوحه . » « در آن دم چون مرا شكسته بسته ديد ، صدف مرواريد بشكافت ، از آنچه دانست »
هامش
( 1 ) -دوستى مخلص اندرين شهرم * كرد ار صدق و دوستى بهرم
خانهيى بهر من برحمت دل * كرد و يكدست جامه خانه ز ظل
. . . هست تنهايى اندرين منزل * حجرهء جان و سبز خانهء دل
من بتنهايى اندرين بنياد * با دلى پر ز غم نشستم شاد
. . . وندر آن خانه مونس از همهكس * سايهء خانهء من و من و بس
. . . اندرين خانهيى شر و شورم * راست خواهى چو مرده در گورم