تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤
دونان بر در دونان ميرفت ، جمع را مكروه و طمع را محال شمرد ، و دانشى را كه وسيلهء كديه ساخته بود ، دست موزهء تعليم و ارشاد ساخت « 1 » . اهل خانقاه دربارهء اين تغيير حال او افسانه‌يى داشتند و معتقد بودند علت توجه شاعر بتوحيد و اعراض از دنيا اثر طعن و تعريض يكى از مجذوبان مشهور به « لاىخوار » بوده است « 2 » و علت جعل آن داستان اعتقاد اهل سلوكست باينكه تغيير حال ارباب طريقت
هامش
( 1 ) -حسب حال آنكه ديو آز مرا * داشت يكچند در نياز مرا شاه خرسنديم جمال نمود * جمع منع و طمع محال نمود شدم اندر طلاب مال ملول * از جهان و جهانيان معزول من نه مرد زن و زر و جاهم * به خدا گر كنم و گر خواهم ور تو تاجى نهى ز احسانم * بسر تو كه تاج نستانم نبوم بهر طمع مدحت‌گوى * اين نيابى ز من جز از من جوى نه كهن خواهم از كسى و نه نو * نيك داند ز خوى من خسرو مرد خرسند كم پذيرد چيز * شير چون سير شد نگيرد نيز منم اندر ولايت خسرو * همچو خفاش بددل و شب‌رو روز از بددلى چو خفاشم * كه نبايد كه صيد كس باشم دلم از نيك و بد رمان باشد * ز آنكه هشيار بدگمان باشد از همه شاعران باصل و بفرع * من حكيمم بقول صاحب شرع شعر من شرح شرع و دين باشد * شاعرى عقل را چنين باشد( 2 ) - و آن چنين است ( نفحات الانس چاپ هند ص 538 ) : « . . . سلطان محمود سبكتكين ( مسلما نام سلطان ديگرى از سلاطين غزنوى مثلا مسعود يا ارسلان ميبايست در اين افسانه آمده باشد ) در فصل زمستان بعزيمت گرفتن بعضى از ديار كفار از غزنين بيرون آمده بود و سنايى در مدح وى قصيده‌يى گفته بود ، مىرفت تا بعرض رساند ، بدر گلخن رسيد كه يكى از مجذوبان و محبوبان كه از حد تكليف بيرون رفته و مشهور بود بلاى خوار ، زيرا كه پيوسته لاى شراب خوردى ، در آنجا بود . آوازى شنيد كه با ساقى خود ميگفت كه پر كن قدحى بكورى محمودك سبكتكين تا بخورم ! ساقى گفت محمود مردى غازى است و پادشاه اسلام ! گفت بس مردكى ناخشنودست ، آنچه در تحت حكم وى درآمده است در حيز ضبط نه درآورده مىرود تا مملكت ديگر بگيرد . يك قدح گرفت و بخورد . باز گفت پر كن قدحى ديگر بكورى سنائيك شاعر ! ساقى گفت سنائى مردى فاضل و لطيف‌طبع است . گفت اگر وى لطيف‌طبع بودى بكارى مشغول بودى كه وى را به كار آمدى . گزافى چند در كاغذى نوشته كه به هيچ كار وى نمىآيد و نمىداند كه وى را براى چه كار آفريده‌اند . سنائى چون آن بشنيد حال بر وى متغير گشت و به تنبيه آن لاى خوار از مستى غفلت هشيار شد و پاى در راه نهاد و بسلوك مشغول شد » .