تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠
ديگرانند چو من بنده و من بنده ز شكر * عاجزم چون دگران وز خجلى گشته فكار عجز يكسونه و انگار كه كرد ستم جرم * سوى عفوت نگران مانده و دل پر تيمار تو خداوندى احسان كن و اين جرم بفضل * زين رهى درگذران ز آنكِ تويى جرم‌گذار از در عفو بود هركه بتقصير و بجرم * كرد در پيش ولىنعمت دنيا اقرار اى تو ابرى كه ز جود تو شود دى نوروز * اى تو شمسى كه ز نور تو شود ليل نهار ابر كى خوانمت اى خواجه كه شد ابر مُطير * نزد تو حيران در دست تو سرگشته و خوار شمس كى خوانمت اى خواجه چو شد شمس منير * پيش تو پنهان وز روى تو آسيمه و زار هست در بخشش و در بينش و در دانش و فضل * آن دل پاكت بحرى كه ورانيست كنار بلكه از رشك كف و آن دل چون بحر قعير * گشت بىپايان اندوه دل جمله بحار چون تو خواهد كه بود خصمت ، نتواند بود * مر ترا هرگز در هيچ هنر نايد يار هست هر چيز ترا الّا همتا و نظير * در همه گيهان وين خلق نداند هموار از كف تو همه محتاجان آسوده شدند * با كف رادت وين خُلق به آيد ز احرار از نوازيدن بسيار تو از شغل حقير * شاعران يكسان رستند ز عيش دشوار در پناه كف احسان تو منصور شديم * بر مراد دل همواره همه دولتيار دولت و نصرت و پيروزى يزدانت نصير * باد جاويدان كز جاه تويى برخوردار نام نيكو نتوان يافتن الّا به دو چيز * دانش و جود ، وزين گيرد مردم مقدار تو درين هر دو چنانى كه كسى نيست چو تو * لاجرم نام تو شد پيدا در جمله ديار اين نكونامى و اين رادى فرخنده كناد * بر تو مولى و بداراد ترا در زنهار بسلامت بسلام آمدى اى سعد الملك * عيد اضحى حق او را بسيادت بگزار شادمانى كن و خرّم زى و آنكس كه بعيد * مدح تو گفت برو گستر از اكرام شعار شعر ما هست بهنگام تو بررفته ز جاه * تا بشعرى ، كه شكيبد كه نگويد اشعار تا شود جفت طرب هركه درآيد به شراب * تا بود يار خمار آنكه برون شد ز عُقار نيكخواهان تو باشند همه جفت طرب * بدسگالان تو بادند همه يار خمار