ديگرانند چو من بنده و من بنده ز شكر * عاجزم چون دگران وز خجلى گشته فكار
عجز يكسونه و انگار كه كرد ستم جرم * سوى عفوت نگران مانده و دل پر تيمار
تو خداوندى احسان كن و اين جرم بفضل * زين رهى درگذران ز آنكِ تويى جرمگذار
از در عفو بود هركه بتقصير و بجرم * كرد در پيش ولىنعمت دنيا اقرار
اى تو ابرى كه ز جود تو شود دى نوروز * اى تو شمسى كه ز نور تو شود ليل نهار
ابر كى خوانمت اى خواجه كه شد ابر مُطير * نزد تو حيران در دست تو سرگشته و خوار
شمس كى خوانمت اى خواجه چو شد شمس منير * پيش تو پنهان وز روى تو آسيمه و زار
هست در بخشش و در بينش و در دانش و فضل * آن دل پاكت بحرى كه ورانيست كنار
بلكه از رشك كف و آن دل چون بحر قعير * گشت بىپايان اندوه دل جمله بحار
چون تو خواهد كه بود خصمت ، نتواند بود * مر ترا هرگز در هيچ هنر نايد يار
هست هر چيز ترا الّا همتا و نظير * در همه گيهان وين خلق نداند هموار
از كف تو همه محتاجان آسوده شدند * با كف رادت وين خُلق به آيد ز احرار
از نوازيدن بسيار تو از شغل حقير * شاعران يكسان رستند ز عيش دشوار
در پناه كف احسان تو منصور شديم * بر مراد دل همواره همه دولتيار
دولت و نصرت و پيروزى يزدانت نصير * باد جاويدان كز جاه تويى برخوردار
نام نيكو نتوان يافتن الّا به دو چيز * دانش و جود ، وزين گيرد مردم مقدار
تو درين هر دو چنانى كه كسى نيست چو تو * لاجرم نام تو شد پيدا در جمله ديار
اين نكونامى و اين رادى فرخنده كناد * بر تو مولى و بداراد ترا در زنهار
بسلامت بسلام آمدى اى سعد الملك * عيد اضحى حق او را بسيادت بگزار
شادمانى كن و خرّم زى و آنكس كه بعيد * مدح تو گفت برو گستر از اكرام شعار
شعر ما هست بهنگام تو بررفته ز جاه * تا بشعرى ، كه شكيبد كه نگويد اشعار
تا شود جفت طرب هركه درآيد به شراب * تا بود يار خمار آنكه برون شد ز عُقار
نيكخواهان تو باشند همه جفت طرب * بدسگالان تو بادند همه يار خمار
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 550
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥٥٠