تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
گرفته ياد ترا دوست‌وار اندر دل * نهاده عهد ترا طوق‌وار در گردن گذاشتيم و گذشتيم و آمديم و شديم * تو شاد زىّ و بكن نوش بادهء روشن
* * *
اى نگار از بس كه اندر دلبرى دستان كنى * هر زمان ما را بعشق خويش سرگردان كنى عاشقى با تو خطر كردن بود بر جان خويش * ز آنكه نپسندى تو دل تنها كه قصد جان كنى زرق و افسون تو اى جادونسب يكرويه نيست * روزگارى تو كه هر روزى دگر دستان كنى گه ز گرد مشك بر خورشيد نقاشى كنى * گه ز عنبر بر گل صدبرگ بر جولان كنى گاه سنبل را حجاب تودهء نسرين كنى * گاه ميدان را نقاب خرمن مرجان كنى سدّ دلها بگسلى چون زلف بر بند افگنى * نرخ لؤلؤ بشكنى چون آن دو لب خندان كنى ديده زايد مجلس ار تو پاى در مجلس نهى * گل دهد ميدان اگر تو روى زى ميدان كنى بخت خدمتكار گشت آن را كه تو خدمت كنى * چرخ فرمانبر بود آن را كه تو فرمان كنى زلف شهرآشوب تو بر گل همى جولان كند * تو همى گرد روان و جان و دل جولان كنى آيت حسنى كه هرگه روى بنمايى بخلق * ديده‌هاى خلق را يكسر نگارستان كنى اى صنوبر قد ندانى تو چگونه فتنه‌اى * يا همىدانى بعمدا خويشتن نادان كنى گه كنار دلبران چون حلقهء گوهر كنى * گاه چشم بيدلان چون چشمهء طوفان كنى هر زمان در دلبرى بندى دگرگون افگنى * هر زمان در جادوى رنگى بديگرسان كنى خستگيهاى سر زلف تو نابه گشته تو * خط فرود آرى همى تا درد بيدرمان كنى خوش بدى خوشتر شدى زين پس بسى خوشتر شوى * خوبرويا جهد كن تا سيرت خوبان كنى دل‌فشانم پيش زلفت جان‌فشانم پيش خط * هرچه خواهى كن كه تو هرچه بخواهى آن كنى خدمت خاك كف پاى تو از ديده كنم * ز آنكه امروز اى صنم تو خدمت سلطان كنى
* * *
خواهم همه را كور ز عشق رويت * تا من نگرم بس برخ نيكويت يا خود خواهم همى دو چشم خود كور * تا ديدن ديگرى نبينم سويت
* * *