تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
نماز شام شب عيد چون طلايهء شام * برآمد از فلك و نور و شمع روز بكاست سپهر تيره بياراست رخ بمرواريد * چنان كه گفتى درياى لؤلؤ لالاست مه وثاق من از بهر ديدن مه نو * گره نموده سر زلف از برم برخاست دو ديده چون دو گهر بر رخ فلك بردوخت * رخ سپهر بشمع رخان همى آراست به چشم نيك بديد آخر آن مه خندان * مهى كه سايهء مويست يا سهيل و سهاست چو ديد ماه به عادت بگفت آنك ماه ! * بشرم گفتمش اى ماه‌چهره ماه كجاست ؟ بنوك آن قلم سيم كند اشارت كرد * بگفت آنك در زير زهرهء زهراست نگاه كردم نى ماه ديدم و نه فلك * بر اينكه گفتم و گويم همى خداى گواست نگار من ز سر كودكى و نيك‌دلى * چه گفت گفت كه بينايى از خداى عطاست حقيقت است كه پيرى رسول عاقبت است * هميشه از بر پيرى نهايت است و فناست ترا چه‌وقت تماشا و عشرتست و سفر * ترا نه پايهء آسايش و نماز و دعاست ز خويشتن تو برنجى همى و ما بعنا * نصيب ما همه از دولت تو رنج و عناست جهان بمان بجوانان و دردسر بگسل * كه كار عالم تا هست خار با خرماست چو پردهء حرم حرمت از ميان برخاست * دهن ببستم چونانكه عادت حكماست ز راه اين سخن تلخ او نمودم نوش * از آنكه در سخن راست راستى پيداست غلام پير شهىام كه صد هزاران پير * بفرّ بخت جوانش جوان دل و برناست
* * *
خيز اى بت بهشتى و آن جام مى بيار * كارديبهشت كرد جهان را بهشت‌وار فرشى فگند دشت پر از نقش‌آفرين * تاجى نهاد باغ پر از درّ افتخار نقش خورنق است همه باغ و بوستان * فرش ستبرق است همه دشت و كوهسار اين چون بهارخانهء چين پر ز نقش چين * و آن چون نگارخانهء مانى پر از نگار آن افسر مرصّع شاخ سمن نگر * و آن پردهء موشح گلهاى كامكار « 1 » اين چون عذار حور پر از عنبرين شكن * و آن چون بساط خلد پر از عنبرين نگار
هامش
( 1 ) - كامكار نوعى از گل سرخست كه بنام جد احمد بن سهل « كامكار » ناميده شد .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 543 | ذبيح الله صفا