بت مرا ز نشاط نظارهء مه عيد * چكيده بر گل احمر هزارگونه گلاب
ورا ز ديدن مه هر دو ديده پر ز خيال * مرا ز ديدن او ديده پر مه و مهتاب
گهى به گوش همى برنهاد مرزنگوش « 1 » * گهى ز درج عقيقين نمود درّ خوشاب
ز بس اشارت انگشت دلبران بهلال * هوا همه قلم سيم شد به شكل شهاب
هلال عيد برون آمد از سپهر كبود * چو شمع زرين پيش زمردين محراب
فلك چو چشمهء آب و مه نواند روى * بسان ماهى زرين ميان چشمهء آب
گهى نهان شد و گاهى همىنمود جمال * چو نور عارض فردوسيان به زير نقاب
بسان زورق زرين ميانهء دريا * گهى باوج بر از موج و گاه در غرقاب
همىشد از پى رزم وز بهر بزم ملك * گهى چو دشنهء زرين گهى چو جام شراب
* * *
عنان همت مخلوق اگر بدست قضاست * چرا دل تو چراگاه چندوچون چراست
بلاست جستن بيشى و پيشدستى باز * هميشه همت ما مبتلاى اين دو بلاست
بجد و جهد نيابد زيادت و نقصان * هر آنچه بر من و بر تو ز كردكار قضاست
گر اعتقاد درست است اعتراض محال * ور اعتراض صوابست اضطراب خطاست
كمالجويى و دانى كه مرد راست كمال * ز راستى و درستى چنين كى آيد راست
صفات خاص خداوند بنده را نسزد * به هيچ حال خدايى و بندگى نه رواست
طريق آز درازست و بار حرص گران * به زير هر نفسى صد هزارگونه بلاست
اگر بدندان ذره كنى هزاران كوه * هر آينه نبود جز هرآنچه ايزد خواست
قضا قضاست و شاهد درست و قاضى عدل * ترا بدانچه قضا اقتضا نمود رضاست
به هيچ حال من از زير بند تو نجهم * بهرصفت كه بدارد مرا خداى سزاست
جز آنكه طعنه و تعريض دوستان نشاط * برين دلم بتر از صد هزار تير جفاست
بپيريم همهكس سرزنش كنند همى * گناه من چه درين از خداى بايد خواست
نه اختيار منست اين چه اختيار كسى است * كه هرچه بر من و تو حكم كرد حكم رواست
هامش
( 1 ) - گياهى سبز و خوشبو شبيه به گوش موش است .