تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢
بت مرا ز نشاط نظارهء مه عيد * چكيده بر گل احمر هزارگونه گلاب ورا ز ديدن مه هر دو ديده پر ز خيال * مرا ز ديدن او ديده پر مه و مهتاب گهى به گوش همى برنهاد مرزنگوش « 1 » * گهى ز درج عقيقين نمود درّ خوشاب ز بس اشارت انگشت دلبران بهلال * هوا همه قلم سيم شد به شكل شهاب هلال عيد برون آمد از سپهر كبود * چو شمع زرين پيش زمردين محراب فلك چو چشمهء آب و مه نواند روى * بسان ماهى زرين ميان چشمهء آب گهى نهان شد و گاهى همىنمود جمال * چو نور عارض فردوسيان به زير نقاب بسان زورق زرين ميانهء دريا * گهى باوج بر از موج و گاه در غرقاب همىشد از پى رزم وز بهر بزم ملك * گهى چو دشنهء زرين گهى چو جام شراب
* * *
عنان همت مخلوق اگر بدست قضاست * چرا دل تو چراگاه چندوچون چراست بلاست جستن بيشى و پيشدستى باز * هميشه همت ما مبتلاى اين دو بلاست بجد و جهد نيابد زيادت و نقصان * هر آنچه بر من و بر تو ز كردكار قضاست گر اعتقاد درست است اعتراض محال * ور اعتراض صوابست اضطراب خطاست كمال‌جويى و دانى كه مرد راست كمال * ز راستى و درستى چنين كى آيد راست صفات خاص خداوند بنده را نسزد * به هيچ حال خدايى و بندگى نه رواست طريق آز درازست و بار حرص گران * به زير هر نفسى صد هزارگونه بلاست اگر بدندان ذره كنى هزاران كوه * هر آينه نبود جز هرآنچه ايزد خواست قضا قضاست و شاهد درست و قاضى عدل * ترا بدانچه قضا اقتضا نمود رضاست به هيچ حال من از زير بند تو نجهم * بهرصفت كه بدارد مرا خداى سزاست جز آنكه طعنه و تعريض دوستان نشاط * برين دلم بتر از صد هزار تير جفاست بپيريم همه‌كس سرزنش كنند همى * گناه من چه درين از خداى بايد خواست نه اختيار منست اين چه اختيار كسى است * كه هرچه بر من و تو حكم كرد حكم رواست
هامش
( 1 ) - گياهى سبز و خوشبو شبيه به گوش موش است .