ماييم كه اصل شادى و كان غميم * سرمايهء داديم و نهاد ستميم
پستيم و بلنديم و فزونيم و كميم * آيينهء زنگ خورده و جام جميم
* *
دشمن بغلط گفت كه من فلسفيم * ايزد داند كه آنچه او گفت نيم
ليكن چو درين غم آشيان آمدهام * آخر كم از آنكه من بدانم كه كيم
* *
چون حاصل آدمى در اين شورستان * جز خوردن غصه نيست تا كندن جان
خرمدل آنكه زين جهان زود برفت * و آسوده كسى كه خود نيامد بجهان
* *
از دى كه گذشت هيچ ازو ياد مكن * فردا كه نيامدست فرياد مكن
بر نامده و گذشته بنياد مكن * حالى خوش باش و عمر بر باد مكن
* *
خوش باش كه پختهاند سوداى تو دى * فارغ شدهاند از تمناى تو دى
قصه چه كنم كه بىتقاضاى تو دى * دادند قرار كار فرداى تو دى
* *
بر شاخ اميد اگر برى يافتمى * هم رشتهء خويش را سرى يافتمى
تا چند ز تنگناى زندان وجود * ايكاش سوى عدم درى يافتمى
* *
اى آنكه نتيجهء چهار و هفتى * وز هفت و چهار دايم اندر تفتى
مى خور كه هزار بار بيشت گفتم * باز آمدنت نيست چو رفتى رفتى
17 - عمعق
امير الشعرا ابو النجيب شهاب الدين عمعق بخارايى از استادان بنام ماوراء النهر در اوايل قرن ششم هجرى است . كنيهء او را بلوشه بنقل از يك مجموعهء قصائد عمعق و سوزنى و وطواط و فلكى ، گردآوردهء تقى الدين محمد الحسينى ، « نجيب الدين » نوشته است « 1 » و عوفى او را تنها ، شهاب الدين عمعق البخارى
هامش
( 1 ) -E . Blochet , Catalogue des manuscrits persans , t . 3 , p . 49