نيكى و بدى كه در نهاد بشر است * شادى و غمى كه در قضا و قدرست
با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل * چرخ از تو هزار بار بيچارهترست
* *
چون عمر بسر رسد چه شيرين و چه تلخ * پيمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
مى نوش كه بعد از من و تو ماه بسى * از سلخ بغره آيد از غرّه بسلخ
* *
آنان كه محيط فضل و آداب شدند * در جمع كمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند برون * گفتند فسانهيىّ و در خواب شدند
* *
تا راه قلندرى نپويى نشود * رخساره به خون دل نشويى نشود
سودا چه پزى تا كه چو دلسوختگان * آزاد به ترك خود نگويى نشود
* *
اين قافلهء عمر عجب ميگذرد * درياب دمى كه از طرب ميگذرد
ساقى غم فرداى حريفان چه خورى * بيش آر پياله را كه شب ميگذرد
* *
هرگز دل من ز علم محروم نشد * كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد
هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز * معلومم شد كه هيچ معلوم نشد
* *
در دهر چو آواز گل تازه دهند * فرماى بتا كه مى به اندازه دهند
از حور و قصور و وز بهشت و دوزخ * فارغ بنشين كه آن بر آوازه دهند
* *
يك قطرهء آب بود و با دريا شد * يك ذرهء خاك با زمين يكتا شد
آمد شدن تو اندرين عالم چيست * آمد مگسى پديد و ناپيدا شد
* *