تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
فنوالها كالرّيح منقلب * و نعيمها كالظّل منتقل
قصيدهء ذيل را آقاى مجتبى مينوى استاد دانشگاه تهران در آخر نسخه‌يى از رباب‌نامهء سلطان ولد پسر مولوى كه در موزهء قونيه محفوظست ، و قبل از سال 704 كتابت شده ، بنام خيام يافته است « 1 » :
رهى نمود مرا راست سوى آب حيات * شبى به شهر رى اندر مفلسفى ز قضات نخست گفت كه از كردگار دانش‌خواه * اگر بخوانى بر آسمان بشب دعوات حيات خويش بر آنگونه بىقرار مكن * كه بر تو زار بگريد پس از حيات ممات تو در ترازوى محشر نشسته‌اى و هنوز * دل تو منتظر حشر و قصهء عرصات و گر غرض ز صلات و صيام فرمانست * تو سر مپيچ ز فرمان صوم و ورد صلات و گر ز حكمت كار صلات بىخبرى * تو گر صلات‌پرستى بود صلات تولات به راه حجّ شتابى و مال صرف كنى * ز راه دور همى تا برآورى حاجات نخست قاضى حاجات را طلب پس حج * نخست معرفت نفس جوى پس عرفات تو مايهء همه اشيائى ارچه يك چيزى * چنان كه صورت آحاد مايهء عشرات
از رباعيات اوست :
چون عهده نميشود كسى فردا را * حالى خوش‌دار اين دل پرسودا را مىنوش بماهتاب اى ماه كه ماه * بسيار بتابد و نيابد ما را
* *
در دايره‌يى كآمدن و رفتن ماست * آن را نه بدايت نه نهايت پيداست كس مى نزند دمى درين عالم راست * كاين آمدن از كجا و رفتن بكجاست
* *
هر ذره كه بر خاك زمينى بودست * خورشيد رخى زهره جبينى بودست گرد از رخ نازنين بآزرم فشان * كآن هم رخ و زلف نازنينى بودست
* *
هامش
( 1 ) - مجلهء دانشكدهء ادبيات شمارهء 2 سال 4