حكمت از رياضيات و معقولات آگاهترين كسان بود ، روزى امام حجة الاسلام محمد الغزالى نزد او رفت و ازو سؤالى در تعيين يك جزء از اجزاء قطبى فلك كرد . امام عمر در جواب او سخن را بدرازا كشاند ليكن از خوض در موضع نزاع خوددارى كرد ، و اين خوى خيام بود ، و بهرحال سخن او چندان طول كشيد تا نيمروز فرارسيد و مؤذّن بانگ نماز درداد . امام غزالى گفت : « جاء الحق و زهق الباطل ! » و از جاى برخاست .
روزى در ايام كودكى سنجر كه ويرا آبله دريافته بود ، امام عمر به خدمت او رفت و بيرون آمد . وزير مجير الدوله از وى پرسيد : او را چگونه يافتى و بچه چيز علاجش كردهاى ؟ امام گفت : اين كودك مخوف است ! خادم حبشى اين سخن را بشنود و بسلطان رساند . چون سلطان از آبله برست بغض امام عمر را بسبب آن سخن در دل گرفت و هيچگاه دوستش نمىداشت در صورتى كه سلطان ملكشاه او را در مقام ندما مىنشاند و خاقان شمس الملوك در بخارا بسيار بزرگش مىداشت و خيام با او بر تخت مىنشست .
آنگاه بيهقى حكايتى از امام عمر مربوط به روزى كه در خدمت ملكشاه نشسته بود و همچنين داستان نخستين ملاقات خود را با خيام و دو سؤالى كه خيام دربارهء يكى از ابيات حماسه و يك موضوع رياضى ازو كرده بود ، ميآورد و ميگويد : داماد خيام امام محمد البغدادى برايم حكايت كرده است كه خيام با خلالى زرّين دندان پاك ميكرد و سرگرم تأمل در الهيات شفا بود ، چون بفصل واحد و كثير رسيد خلال را ميان دو ورق نهاد و وصيت كرد و برخاست و نماز گزارد و هيچ نخورد و هيچ نياشاميد و چون نماز عشاء بخواند به سجده رفت و در آن حال ميگفت : خدايا بدان كه من ترا چندانكه ميسر بود بشناختم ، پس مرا بيامرز ! زيرا شناخت تو براى من بمنزله راهيست بسوى تو ! و آنگاه بمرد .
شهرزورى بر آنچه بيهقى آورده مطلب تازهيى اضافه نمىكند و تنها در پايان سخن خود گويد او را اشعار نيكويى بپارسى و تازى است .
قفطى در اخبار الحكما عمر خيام را امام خراسان دانسته و مطلب تازهيى كه در حال او آورده آنست كه وى بتعليم علوم يونان اشتغال داشت و معلمين را از راه تطهير
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 525
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥٢٥