دست ما گر بسر زلف درازت نرسد * با سر زلف تو از جور براز آمدهايم
بينى آن زلف دراز تو كه از راه دراز * ما بنظارهء آن زلف دراز آمدهايم
بود يكچند نشيب طلبت در ره ما * از نشيب طلب اكنون بفراز آمدهايم
توشه و ساز ز ديدار تو خواهيم همى * گر بديدار تو بىتوشه و ساز آمدهايم
* * *
گشادهروى و ميانبسته بامداد پگاه * فروگذشت بكويم بتى به روى چو ماه
اگر ز مهر بود بامداد نور جهان * ز ماه بود مرا نور بامداد پگاه
مهى كه بود بقد سرو دلبران سراى * بتى كه بود برخ ماه نيكوان سپاه
دو زلف چون دو شب و ماه در ميانهء شب * جبين چو مشترى و مشترى به زير كلاه
چمن ميان ز نخ ساخته ز سيم سپيد * بگرد او دو رسن تافته ز مشك سياه
هر آينه كه ز مشك سيه رسن باشد * هر آنگهى كه ز سيم سپيد باشد چاه
دو چشم داشت نژند آن ستمگر دلجوى * دو زلف داشت دوتا آن سمن بر دلحواه
چو عشق او دل مسكين من پرآتش كرد * فراق او نفسم سر كرد و عقل تباه
مگر كه كار فراقش فسون و جادويست * كه باد سرد برآرد همى ز آتشگاه
اگر بعاشقى اندر دراز شد غم من * غم دراز مرا شاعرى كند كوتاه
* * *
سمن برى كه فسونگر شدست عبهر او * همى خلد دل من عبهر فسونگر او
اگر خليدن و افسون نيايد از عبهر * چرا خلنده و افسونگرست عبهر او
ز خط خويش همى بند جادوى سازد * دو زلف پرشكن جان فريب دلبر او
به من نگه كن و بنگر كه بسته چون شدهام * ببند جادوى اندر ز بوى عنبر او
صنوبر است بقد آن نگار و طرفه بود * صنوبرى كه گل نسترن بود بر او
بتى كه در سر او هست بارنامهء حسن * ز سوز عشق شدست اين دلم مسخّر او
نه بر مجازست اين سوز عشق در دل من * نه بر محالست آن بارنامه در سر او
دلم ربود و بجان گر طمع كند چه كنم * كه هست رخت دل من بجمله درخور او