شب كجا جوشن بود كافور ديبارنگ را * مه كجا مفرش بود زنجير عنبربوى را
بر زمين هركس خبر دارد كه ماه و آفتاب * سجده بردند از فلك ديدار آن بتروى را
برگذشت آن ماهپيكر گرد باغ و بوستان * گرد رو اندر بعمدا تاب داده موى را
موى و روى او بباغ و بوستان تشوير داد * سنبل و شمشاد را و لالهء خود روى را
زلف و خالش را شناسد هركسى چوگان و گوى * درخور آمد گوى چوگان را و چوگان گوى را
هر كجا باشد رخ و خطش نباشد بس عجب * گر ندارد شوى زن را طاعت و زن شوى را
چونكه اندر خانهء وصل آمد از كوى فراق * در گشاد اين خانه را و در ببست آن كوى را
او و من هر دو به مهر و دوستى يكتا دليم * نيست راه اندر ميانه حاسد و بدگوى را
* * *
آن زلف نگر بر آن بر و دوش * وان خط سيه بر آن بناگوش
هر دو شده پيش ماه و خورشيد * مانندهء حاجيان سيهپوش
بىگرمى و بىفروغ آتش * چون عنبر و مشك دوشبردوش
آن داده بعاشقان غم و درد * وين برده ز عاقلان دل و هوش
سنبل خط و لاله رخ نگاريست * آن ماه سمنبر گل آغوش
از سنبل اوست نوش من زهر * وز لالهء اوست زهر من نوش
گويند كه ياد كن مر او را * و اندر غم او مباش خاموش
گويم كه بحيله چون كنم ياد * آن را كه نكردهام فراموش
* * *
صنما ما ز ره دورودراز آمدهايم * بسر كوى تو با درد و نياز آمدهايم
گر ز نزديك تو آهسته و هشيار شديم * مست و آشفته بنزديك تو بازآمدهايم
آمدستيم خريدار مى و رود و سرود * نه فروشندهء تسبيح و نماز آمدهايم
يكزمان گرم كن از مستى ما مجلس خويش * كه ز مستى بر تو گرم فراز آمدهايم
گرچه در فرقت تو زار و نزاريم چو شمع * از پى سوزش و از بهر گداز آمدهايم
بر اميد رخ زيباى تو هم با غم و رنج * همچنانست كه با شادى و ناز آمدهايم