تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
شب كجا جوشن بود كافور ديبارنگ را * مه كجا مفرش بود زنجير عنبربوى را بر زمين هركس خبر دارد كه ماه و آفتاب * سجده بردند از فلك ديدار آن بت‌روى را برگذشت آن ماه‌پيكر گرد باغ و بوستان * گرد رو اندر بعمدا تاب داده موى را موى و روى او بباغ و بوستان تشوير داد * سنبل و شمشاد را و لالهء خود روى را زلف و خالش را شناسد هركسى چوگان و گوى * درخور آمد گوى چوگان را و چوگان گوى را هر كجا باشد رخ و خطش نباشد بس عجب * گر ندارد شوى زن را طاعت و زن شوى را چونكه اندر خانهء وصل آمد از كوى فراق * در گشاد اين خانه را و در ببست آن كوى را او و من هر دو به مهر و دوستى يكتا دليم * نيست راه اندر ميانه حاسد و بدگوى را
* * *
آن زلف نگر بر آن بر و دوش * وان خط سيه بر آن بناگوش هر دو شده پيش ماه و خورشيد * مانندهء حاجيان سيه‌پوش بىگرمى و بىفروغ آتش * چون عنبر و مشك دوش‌بردوش آن داده بعاشقان غم و درد * وين برده ز عاقلان دل و هوش سنبل خط و لاله رخ نگاريست * آن ماه سمنبر گل آغوش از سنبل اوست نوش من زهر * وز لالهء اوست زهر من نوش گويند كه ياد كن مر او را * و اندر غم او مباش خاموش گويم كه بحيله چون كنم ياد * آن را كه نكرده‌ام فراموش
* * *
صنما ما ز ره دورودراز آمده‌ايم * بسر كوى تو با درد و نياز آمده‌ايم گر ز نزديك تو آهسته و هشيار شديم * مست و آشفته بنزديك تو بازآمده‌ايم آمدستيم خريدار مى و رود و سرود * نه فروشندهء تسبيح و نماز آمده‌ايم يك‌زمان گرم كن از مستى ما مجلس خويش * كه ز مستى بر تو گرم فراز آمده‌ايم گرچه در فرقت تو زار و نزاريم چو شمع * از پى سوزش و از بهر گداز آمده‌ايم بر اميد رخ زيباى تو هم با غم و رنج * همچنانست كه با شادى و ناز آمده‌ايم